سلام مهمان عزیز ، اگر این پیغام را مشاهده میکنید به معنی آن است که شما هنوز ثبت نام نکرده اید ! ثبت نام کنید و از تمام امکانات انجمن بهرمند شوید.
اگر قبلا ثبت نام کرده اید وارد شوید
داستانهای کوتاه
#1
Rainbow 
طوطی
طوطی شریک غم من شده بود. تنها کسی بود که مرا دوست می‌داشت.

وقتی زنم رفت و خبر داد که به تنکابن نزد مادرش رفته و دیگر برنمی‌گردد، مأیوس و درمانده، دو روز خود را در خانه محبوس کردم و با چند استکان چای و چند دانه بیسکویت سروته گرسنگی را به هم رساندم. روز سوم تصمیم گرفتم که خانه را ترک کنم. کجا؟ «هر جا که این‌جا نیست.» با کسی معاشرت نداشتم. منزوی بودم. از آدم‌ها وحشت داشتم. جز استهزا و زخم زبان و کاوش در زندگی خصوصیم از مردم چیزی ندیده بودم.
بی‌هدف خیابان را در پیش گرفتم. از شمال رو به جنوب روانه شدم. هرگاه امتداد خیابان در تقاطع با خیابان دیگر به دیوار می‌رسید، به راست یا به چپ می‌پیچیدم. سرانجام خود را، خسته و از پای درآمده، کنار یک دکان پرنده فروشی یافتم. نزدیک سه راه سیروس.
پرنده‌ها بعضی خاموش بودند و بعضی چرت می‌زدند و بعضی جک‌جکی داشتند. ناگهان چشمم به یک طوطی افتاد که قفسش آویخته بود. همین که نگاهش کردم، با صدای عروسک‌گردان‌های خیمه‌شب‌بازی واژه‌هایی را ادا کرد که انگار می‌گوید: «حمید آمد.» سپس تکرار و تکرار و هر بار تندتر از بار پیشین تا سرانجام ساکت ماند.
عجب! اسم مرا از کجا می‌دانست؟ نمی‌دانم دچار توهم شده بودم یا واقعاَ طوطی چیزی شبیه «حمید» یا «عمید» یا «امیر» می‌گفت.
 به مغازه‌دار گفتم:
- این طوطی چند؟
- پنجاه هزار تومن.
- او... وه!
- نطقش عالیه، هر چی بگی یاد می‌گیره.
 در همین هنگام طوطی داد زد: یاد می‌گیره، یاد می‌گیره، یاد می‌گیره...
- کم‌تر...
- صرف نمی‌کنه. لنگه‌ش پیدا نمی‌شه. جوونه، نزدیک صد سال عمر می‌کنه. ببرش.
 طوطی داد زد: ببرش، ببرش، ببرش...
- تخفیف بده.
- پنج تومنشم ندین. قفسشم مال شما. آینه هم داره.
در دل گفتم « توتک» رفته، من تنها هستم. این طوطی مونسم می‌شه. دست در جیب بغلم کردم و چهل وپنج هزار تومان شمردم و روی پیش‌خوان گذاشتم. دکاندار قفس را با چوب قلاب‌دار از قلاب سقف جدا کرد و به دستم داد.
- قدمش خیر باشه.
- چی می‌خوره؟
- تخم آفتاب‌گردان، زرده‌ی تخم‌مرغ پخته رُ خورد کن، با سبزی‌جات بده بخوره. گوشتم می‌خوره، پخته بده که مریض نشه. پسته و بادوم و فندقم خیلی دوس داره. قندم مایه‌ی عشقشه.
- خرجشم که زیاده.
- از زن کمتره!
- عجیب! از کجا فهمیده که زن من رفته؟
 انگار که از خانه بیرون آمده بودم و ده پانزده کیلومتر پیاده گز کرده بودم که این طوطی را بخرم. قفس را برداشتم و به طرف دیگر خیابان رفتم.
- تاکسی!
جلو پایم ایست کرد.
- دربست، سیدخندان.
طوطی کز کرده و خاموش بود. انگار می‌ترسید. سوار که شدم، راننده نگاهی به طوطی انداخت و گفت: 
- تازه خریدین؟ مبارک باشه.
طوطی ناگهان به سخن در‌آمد و گفت: 
- مبارک باشه، مبارک باشه، مبارک باشه...
برای چند دقیقه غم‌هام را فراموش کردم.
بچه‌های محل ورود طوطی را به خانه دیدند. از فردا التماس‌کنان می‌خواستند به خانه بیایند و با طوطی صحبت کنند. به آن‌ها گفتم اگر پدر و مادرشان از آن‌ها راضی باشند و به آن‌ها اجازه بدهند، می‌توانند روزهای جمعه صبح بیایند و یک ربع ساعت طوطی را ببینند.
کارم درآمده بود.
طوطی خیلی نقل داشت: در آینه خودش را نگاه می‌کرد. با عکس خودش حرف می‌زد. نوکش را به نوک تصویر آینه می‌سایید. چشم‌هایش را خمار می‌کرد. قر گردن می‌آمد. بال‌هایش را باز و بسته می‌کرد و جلو چشم تماشاچی‌ها بر دلبری‌ها می‌افزود.
وقتی از خانه بیرون می‌رفتم جیغ می‌کشید. کم‌کم یادش دادم که بگوید: «زود برگرد.» وقت صدای چرخاندن کلید در قفل یا صدای پای مرا می‌شنید داد می‌زد: « حمید آمد! حمید آمد!...»
دیگر تنها نبودم. بچه‌های همسایه و حتی بزرگ‌ترها به دیدن طوطی می‌آمدند. اسمش را« توتک» گذاشته بودم. به دنبال اسم زنم. برایش فندق و پسته مغز می‌کردم. هر روز سینی زیر قفسش را می‌شستم. قندبه دهانش می‌گذاشتم. باش حرف می‌زدم. در قفسش باز بود. خودش از قفس بیرون می‌پرید و روی زانوهایم می‌نشست. بعد می‌پرید روی دوشم. بعد با منقارش گوشم را می‌خاراند.
صبح که از خانه بیرون می‌رفتم در قفس را محکم می‌بستم که گربه به سراغش نرود.
یک روز یکی از همسایه‌ها به دیدن من و طوطی آمد. البته بیش‌تر به دیدن طوطی. از تماشای طوطی که خسته شد نشست. برایش چای ریختم و کنارش نشستم. در میان صحبت پرسید: «توتک خانم کجاست؟ مدتی‌ست پیدایش نیست.»
- رفته پیش مادرش، بچه که نداریم. دلتنگی می‌کرد. هر چه از دستم برمی‌آمد محبت می‌کردم. راضی نمی‌شد. دست من که نیست. بچه می‌خواست . نداشتیم که.
- تقصیر کدامتانه؟
می‌خواستم بگویم «تقصیر چیه؟ وقتی نمیشه، نمیشه دیگه.» فهمیدم منظورش این است که عیب از کدامتان است.
- عیب از منه آقا. دکتر می‌گه بچه که بودی حتماَ اُریون گرفتی. ممکنه که بچه‌دار نشی.
- دوادرمون کردی؟
- خیلی. افاقه نمی‌کنه.
- دکتر علفی می‌گن خوبه.
- حالا که زنم رفته. باشه تا بعد.
- پس طوطی رُ واسه‌ی همین آوردی.
- بله.
- من دو تا مرغ عشق دارم. زنم از دستشون خسته شده می‌آرم براتون.
 در دل گفتم: طوطی که دارم. مرغ عشق هم داشته باشم، ببینم جای بچه‌ و زن پر می‌شه یا نه.
- متشکرم، بیارین.
قفس مرغ‌عشق‌ها رُ روبه‌روی قفس طوطی به اتاق آویختم. طوطی از قفس بیرون بود. گذاشتمش توی قفس و رفتم به سراغ مرغ‌عشق‌ها. مقداری شاهدانه برداشتم و ریختم توی ظرفشان. طوطی جیغ کشید. بعد رویش را به طرف دیوار کرد و ساکت شد و شروع کرد به چرت‌زدن. گفتم: توتک! خوابی؟ باز ساکت ماند. یک حب قند برداشتم و رفتم نزدیک قفس. اعتنا نکرد و رویش را برگرداند. فهمیدم حسود شده و قهر کرده.
مرغ‌عشق‌ها از سروکول هم بالا می‌رفتند و سروصدا می‌کردند. یک دفعه طوطی مثل زن‌ها شروع کرد به شیون و بال‌ها را از دو طرف به سرش می‌کوبید. وحشت‌زده به طرف قفس دویدم و گفتم: «توتک جان، آرام باش، صدا نکن.» ساکت شد. مثل این‌که از حال رفته باشد، یک بری گوشه قفس افتاد و کم‌کم خوابش برد.
شب هر سه پرنده خاموش بودند. من تلویزیون را روشن کرده بودم. طوطی در خواب بود یا از حال رفته.
صبح با صدای مرغ‌عش‌ق‌ها از خواب بیدار شدم. دیدم طوطی همان‌طور کز کرده و لال کنج قفس تپیده. چند تا پسته مغز کردم و رفتم کنارش. باز هم اعتنا نکرد. تخم آفتاب‌گردان‌ها را نگاه هم نکرده بود. آب هم نخورده بود. فهمیدم هوا پس است. صبر کردم تا روز کمی خودش را نشان بدهد و همسایه از خواب بیدار شود، قفس مرغ‌عش‌ق‌ها را برداشتم. به طرف خانه همسایه رفتم و در زدم.
آقای براتی تازه از خواب بیدار شده بود. عبایی روی دوشش انداخته و دندان‌های مصنوعی را هنوز در دهان نگذاشته بود.
- سلام عرض می‌کنم.
- علیکم‌السلام. خیر باشه . کله سحر!
- بله، انشاءالله خیره. طوطی من تحمل این دو تا زبون بسته رُ نداره. مریض شده. می‌ترسم از دست بره. پرنده‌ها رُ آوردم خدمت خودتون.
- آقا، اینا خیلی ارزش دارن. من به کس دیگه غیر از شما نمی‌دادمشون. گفتم شما بچه ندارین، سرتون گرم بشه.
- بله، می‌دونم، اما طوطیه خیلی حسوده، ممکنه نفله بشه.
با خشم و اکراه قفس را از دستم گرفت و گفت: 
- خوش آمدین. حالا بفرمایین یه چایی میل کنین. فهمیدم که در دل می‌گوید: زود گورت را گم کن. لیاقت محبت نداری.
- متشکرم. چایی صرف شده. باید برم اداره. دیر می‌شه. خداحافظ.
کلید را که در جای کلید چرخاندم، صدای طوطی بلند شد: « حمید آمد، حمید آمد...» انگار دوباره جان گرفته بود. رفتم کنار قفس ایستادم و گفتم: 
- خیلی حسودی‌ها، زن بیچاره‌ام آن‌قدر حسود نبود.
- بود، بود، بود...
- عجب! تو طوطی نیستی، جنی!
 یک حبه قند برداشتم و دستم را توی قفس بردم. به ملایمت قند را از دست گرفت و کروچ‌کروچ شروع کرد به خوردن. بعد از قفس بیرون آمد و روی دستم نشست و با منقارش گوشم را خاراند. آشتی کرده بود.
زندگیم با طوطی شیرین شده بود. همراه با من به تلویزیون نگاه می‌کرد. به رادیو گوش می‌داد. شب‌ها همپای من بیدار می‌نشست و چرت ‌می‌زد و صبح زودتر از من از خواب بیدار می‌شد.
در اداره که مشغول کار بودم گه‌گاه دلم شور می‌زد که مبادا در قفسش بازمانده و گربه او را خورده باشد. عصر پس از خرید لوازم خوراک خودم و او یکسره به خانه می‌آمدم. دلم برایش تنگ می‌شد. وقتی می‌گفت: «حمید آمد»، همه غم‌ها از دلم می‌رفت.
 داشتم توتک را فراموش می‌کردم که یک روز جمعه بعدازظهر در زدند. باز کردم توتک بود، زن خوشگل بچه‌سالم، خودش را در آغوش انداخت و بغضش ترکید. گرم بود. مهربان بود. بوی گل می‌داد. فقط توانستم بگویم: «چرا رفتی؟» و توانست بگوید: «چرا دنبالم نیامدی؟» بغلش کردم و آوردم توی اتاق روی مبل نشاندم. لباس خانه‌اش را آوردم. خودم لباسش را عوض کردم. در آغوشم لمید. هنوز گریه می‌کرد. چشم‌های خیس و گونه‌های شور از اشکش را بوسیدم. لب‌هاش داغ و پرخون و نازک مثل همیشه بود. چشمش به طوطی افتاد. گفتم: 
- خیلی بامزه‌س، آزاری نداره.
سر تکان داد. طوطی باز بغض کرده بود. زنم گفت: 
- ببرش بیرون، می‌خوام بات تنها باشم.
- چشم.
طوطی را به اتاق دیگر بردم و از هر چه جز زنم فارغ شدم. گپ زدیم. گله‌گزاری کردیم. از روزگار گفتیم . خوردیم. نوشیدیم. دمار از دوری‌ها برآوردیم و... صبح شد.
یک مرتبه به یاد طوطی افتادم. به سراغش رفتم. قفس خالی بود. وای، یادم رفته بود در قفس را ببندم. همه جا را گشتم . اتاق‌ها، حیاط، زیرزمین، انبار... نبود که نبود.
طوطی، توتک، کجایی؟
هیچ جوابی نبود. پیش زنم برگشتم و با نگرانی گفتم: 
- طوطی رفته، فرار کرده...
خونسرد گفت: 
- رفته که رفته. من که آمده‌ام. دیگه طوطی می‌خوایی چه کنی؟ و خندید.
با این همه دو سه هفته‌یی دلم برای طوطی تنگ می‌شد. کم‌کم فراموشی آمد. یک روز با توتک صحبت‌کنان از کوچه می‌گذشتیم. از پشت پنجره خانه آقای براتی یک دفعه صدای طوطی را شنیدم که می‌گفت: 
- حمید آمد. حمید آمد. حمید آمد...
خشکم زد. به توتک گفتم: 
- طوطی به خانه براتی رفته.
براتی گرفته و نگهش داشته. به ما هم خبر نداده. زنم گفت: 
- مهم نیس، جاش خوشه. بذا همون جا باشه. ما خودمون بچه‌دار می‌شیم. وقت برای نگه‌داری طوطی نداریم.
- چی؟
- بچه‌دار می‌شیم، من حامله‌م.
- چرا به من نگفتی؟
- می‌خواستم مطمئن بشم.
- حالا مطمئن شدی؟
- بله.
بچه‌دار نمی‌شدیم. زنم رفته بود. حالا برگشته و بچه‌دارمی‌شیم. نکنه، نه، نه.
جلوی چشمم سیاه شده بود و نزدیک بود بیفتم! نکند در غیبت؟ نه، نه! در این خیالا کار شیطونه، بعضی خیالا گناهه.
انگار کسی بیخ گوش گفت: 
- مگه طوطی تخم وترکه تو بود که آن‌قدر دوستش داشتی؟
- هان؟ طوطی؟ بچه؟ توتک؟
پرده سیاه از جلو چشمم کنار می‌رفت. زانوهایم جان می‌گرفت. بچه‌دار می‌شیم. دیگه وقت نگه‌داری طوطی نداریم. با دکتر علفی‌یم کاری نداریم...
به زنم گفتم: 
- باید بریم پیش دکتر زنان، باید رژیم مناسب داشته باشی. بریم دستور بگیریم.
نویسنده: سیمین بهبهانی
برگرفته از: 
دنیای سخن
سال شانزدهم
شماره 90، اسفند78 و فروردین 79
حروفچین: شراره گرمارودی
نقل قول
لایک شده توسط: mraliw
#2
چاه‏ کن‏ ها
فکر نمى‏کردم دیگر کسى پیدا بشود مرا را یاد گذشته‏ام بیندازد. شغل و حرفه جوانى‏ام را کنار گذاشته بودم و خانه‏ام را بارها عوض کرده بودم تا مبادا کسى ردى از من بگیرد. وقتى آن روز پست‏چى در را زد و نامه را دستم داد و خواست که توى دفترش را امضا کنم خیال کردم اشتباهى پیش آمده است. در طول آن همه سال کسى برایم نامه ننوشته بود. اما نشانى درست بود. همان بود که باید باشد. پاکت را که باز کردم دیدم آن‏چه سال‏ها از آن فرار مى‏کردم بالأخره اتفاق افتاده است. نوشته روى کاغذ کوتاه بود و پیدا بود که نویسنده‏اش مرا مى‏شناسد. خواسته بود که به ملاقاتش بروم. مرا هم‏کارِ قدیمى خوانده بود، و خودش را کسى که مى‏خواهد آرامش را به من برگرداند. خواسته بود که بیش از این از خودم و از دیگران فرار نکنم، و هیچ‏وقت فراموش نکنم که آدم‏ها راهى جز پناه بردن به یک‏دیگر ندارند. پاى کاغذ، به جاى امضا، نوشته بود: دوست‏دار شما مقنى‏باشى.
دوست داشتم خیال کنم که خواب مى‏بینم یا کسى دارد با من شوخى مى‏کند. چه‏طور همچو چیزى ممکن بود؟ تنها شاهد ماجرا، مالک پیر آن عمارت قدیمى، سال‏ها پیش مرده بود. محال بود پیش از مرگش چیزى به کسى گفته باشد، چون پاى خودش هم گیر بود. او بود که پیشنهاد کرد لَبِ ماجرا را تو بگذاریم و دهن‏مان را براى همیشه ببندیم.
اولین چیزى که به خاطرم رسید این بود که خانه‏ام را عوض کنم یا به شهر دیگرى بروم و باز خودم را گم و گور کنم. اما کجا مى‏توانستم بروم؟ کسى که بعد از آن همه سال پیدایم کرده بود بعد از این هم مى‏توانست ردم را بگیرد. اگر مى‏خواست مرا توى دردسر بیندازد برایم نامه نمى‏نوشت، و نمى‏خواست که به دیدارش بروم؛ آن هم در پاتوغ چاه‏کن‏ها که دیگر پایم را به آن‏جا نگذاشته بودم. شاید هم مایه‏تیله‏اى مى‏خواست، اما من که چیزى در بساط نداشتم.
تا یک ساعت مانده به زمان ملاقات، در آن بعد از ظهر آخرین جمعه ماه، با خودم کلنجار مى‏رفتم و هنوز دو به‏شک بودم. صبح چیزى نخورده بودم و ظهر، به‏زحمت، لقمه‏اى از یک تخم‏مرغِ آب‏پزِ نیم‏بند را به دهن گذاشته بودم. از آن همه سیگارى که کشیده بودم دهنم تلخ بود. باران، از قبل از ظهر، یک‏ریز و نم‏نم مى‏بارید. نیم‏ساعتى زودتر خودم را به کوچه آن طرف خیابان، که باریکه آبى از میانش مى‏گذشت، رساندم. زیر نیم‏تاقِ دکانِ بسته‏اى واایستادم تا آدم‏هایى را که به قهوه‏خانه مى‏رفتند زیر نظر بگیرم. قهوه‏خانه همان بود که آخرین بار دیده بودم، با همان درِ سه‏لته‏اىِ چوبى که رنگ سبز روشن داشت و سایبانِ برزنتىِ راه‏راه. چنار پیرِ جلو قهوه‏خانه هم بود که به شاخه‏هاى لختش نوارهاى پارچه‏اىِ رنگى بسته بود. آن نوارها را پیش‏تر ندیده بودم. قفس بزرگ پرنده‏ها، همان‏جا، پشت شیشه پنجره آویزان بود، اما پرنده‏اى تویش نبود. شاید هم بود و چشم‏هاى کم‏سوى من نمى‏دید.
به ساعتم که نگاه کردم دیدم از پنج گذشته. چشم‏هایم از سرما آب افتاده بود. باید مى‏رفتم تو. قیافه آشنایى ندیده بودم. آدم‏ها خودشان را در پالتو و بارانى و نیم‏تنه‏هاى کلفت و ضخیم، با شال و کلاه، پوشانده بودند - و بعضى هم زیر چتر - و همه مثل هم بودند. شاید اگر حس نمى‏کردم که چشم‏هایى در تمام آن مدت دارد مى‏پایدم راهم را مى‏کشیدم و مى‏رفتم. وقتى خودم را جلو درِ قهوه‏خانه رساندم دست‏هایم را از جیب‏هایم درآوردم و برگه یقه بارانى‏ام را پایین زدم و رفتم تو. قهوه‏خانه در بخار رقیقى شناور بود. دو قنارىِ کوچک کنجِ قفس کز کرده بودند.از راه‏رو قناس و باریک گذشتم و از سکوىِ سیمانىِ شیب‏دارى پایین رفتم و جلو حوضِ شش‏ضلعىِ وسط قهوه‏خانه، که خالى و خشک بود، واایستادم. مشترى‏ها پشت میزها، دورتادورِ حوض، تنگ‏هم نشسته بودند. صدا از کسى درنمى‏آمد. داشتند به صفحه کوچکِ تلویزیونِ سیاه و سفیدى که روى رفِ چوبىِ کمرکشِ دیوار بود نگاه مى‏کردند. شعبده‏بازِ شنل‏پوشِ دیلاقى، با دستار و ریشِ خاکسترىِ بلند، مشغول تردستى بود. پشتِ تنها میز خالى، که به دستگاه قهوه‏چى و سماورِ مسوارِ قل‏قل‏زنِ او نزدیک بود، نشستم. پاهایم گزگز مى‏کرد. به جز قهوه‏چى که پشت دخل چپق مى‏کشید کسى به من نگاه نکرد. خودش بود. اما پیر شده بود و قوزش درآمده بود. وقتى برایم چاى آورد طورى نگاهم کرد که گفتم لابد مرا شناخته است. با کف دست نرمه آب‏چکانِ بینى را مالید و لخ‏لخ رفت نشست سرِ جایش. قیافه هیچ یک از مشترى‏ها آشنا نبود. جرعه‏اى از چاى نوشیدم. جوشیده بود. قهوه‏چى نگاهم مى‏کرد و به چپقش پک مى‏زد. پاکت سیگارم را که درآوردم رعد غرید و چوب‏سیگار از توى پاکت افتاد زمین و غل خورد رفت تا بیخِ دیوار. دولا که شدم زمین زیر پایم خالى شد و چشم‏هایم را بستم. ته حلقم سوخت. میز لق‏لق مى‏زد. فشارى روى شانه و بعد مچم حس کردم.
- بلند شوید! بفرمایید چوب‏سیگارتان.
انگار روى زمین ولو شده بودم. کفِ سیمانىِ قهوه‏خانه سرد بود. نوک انگشت‏هایم، که زیر میز را کورمال با آن گشته بودم، مورمور مى‏شد. در فاصله‏اى بسیار نزدیک چشم‏هایى را روبه‏رویم، آن‏طرف میز، دیدم که آخرین‏بار در آن انبارىِ نمور و خفه دیده بودم. همان چشم‏هاى زاغِ درشت بود، اما در چهره‏اى آفتاب‏سوخته و ورچروکیده که داغِ زخم کهنه‏اى از میان ابروهاى جوگندمى‏اش گذشته بود و مثل هلالى به رنگ بنفش گونه چپش را به دو نیم کرده بود. لبخند مى‏زد. خودم را عقب کشیدم، طورى که پاشنه سرم به دیوار خورد.
- پناه بر خدا!
کلاه پشمىِ سیاهى را، که لوله کرده بود، روى میز انداخت. صندلى را کشید و نشست.
- خدا را شکر! مى‏بینم که خیلى پیر نشده‏اى.
موى سرش یک‏تیغ سفید بود. شقیقه‏هایم تیر مى‏کشید. قهوه‏چى که با قاشقک سیاهى توتون سوخته چپقش را در زیرسیگارى خالى مى‏کرد نگاهش به ما بود.
گفت: مى‏دانستم مى‏آیید. خوب، من منتظرم.
گفتم: منتظر؟ منتظر چى؟
- به دلت بد نیار، همان چیزى را بگو که بیست و پنج سال پیش باید مى‏گفتى. من این همه سال صبر کردم.
- اما آن پایین، تو چاه...
رعد ترکید. جام پنجره‏ها لرزیدند. روى صفحه تلویزیون فقط برفک بود. همهمه‏اى بلند شد. شعبده‏بازِ شنل‏پوش دوباره پیدایش شد. مشترى‏ها دست زدند. گفت: ما همه صبر کردیم.
- همه یعنى کى؟
خندید و دیدم که دهنش چاله بى‏دندانى است با لثه‏هاى سیاه و پیله کرده. گفت: بله، همه. پدر و مادرم تو چشم‏انتظارى دق آوردند. زن فرج هم عقل از کله‏اش در رفت سر گذاشت به صحرا و یتیم‏غوره‏هاش ماندند رو دست من.
کبریت را که گیراندم خاموش شد. فندک زد و شعله را زیر سیگارم گرفت. سیگار خودش را هم روشن کرد. قهوه‏چى یک استکان چاى جلوش گذاشت. از گوشه چشم‏هاى آب‏چکانش به من نگاه کرد و گفت: شما چى؟ میل دارید؟ تازه‏دم است.
- بله، ممنونم.
استکان خالى را برداشت، و لُنگ چرک‏تابش را کشید روى میز و استکان چاى دیگرى آورد. بعد رفت به طرف قفس قنارى‏ها. خنکایى روى تیره پشتم حس مى‏کردم. سیگار را از گوشه لبش برداشت و سرش را آورد جلو و گفت: بعد از این همه قلیه‏انتظارى باز هم نمى‏خواهى حرف بزنى؟ نکند هنوز مرا به جا نیاورده‏اى؟
خوب هم به جا آورده بودم. چه‏طور مى‏توانستم او را فراموش کنم؟ گفتم: چى را مى‏خواهى بدانى؟
- همه‏اش را، از سیر تا پیاز. من یکى حق دارم بدانم که آن زیر چه اتفاقى افتاد.
پره‏هاى بینىِ تیغ‏کشیده‏اش مى‏لرزید. سیگار را با دو انگشت گوشه لبش مى‏گذاشت و پک مى‏زد و بعد به مشتوکش نگاه مى‏کرد.
- کاش مى‏توانستم.
- یعنى چى که کاش مى‏توانستى؟
- ازم نخواه. نمى‏توانم بگویم.
- من باید بدانم.
آن‏قدر بلند گفته بود که همه برگشته بودند به ما نگاه مى‏کردند. با مشتش هم روى میز کوبیده بود. قهوه‏چى آمد از کنارمان گذشت و رفت دور حوض چرخى زد. صدایش را آورد پایین و گفت: خواهش مى‏کنم. من برادرشم، باید بدانم.
- چى را مى‏خواهى بدانى؟ خوش‏حال باش که جاى من نبوده‏اى.
مچم را گرفت. سیگار گوشه لبش دود مى‏کرد. مى‏شنیدم که دندان‏قروچه مى‏رود. خواستم دستم را بیرون بکشم که بندهاى انگشت‏هایش شل شد، گفت: لب بترکان رفیق! محض رضاى خدا بگو آن زیر چه پیش آمد؟
قهوه‏چى دور حوض مى‏پلکید و ما را زیرچشمى مى‏پایید. گفتم: جاى نقلش تو همچین ناهاربازارى نیست.
- جاش همین‏جاست. اگر چشم بگردانى مى‏بینى که غریبه‏اى میان ما نیست. براى همین خواستم که بیایى این‏جا.
نگاه که کردم دیدم قیافه‏ها هنوز برایم غریبه است؛ به جز قهوه‏چى که خم شده بود و انگار داشت دست‏هایش را توى حوض که خالى بود آب مى‏کشید. با اشاره سر گفت: آن یکى را نگاه کن! باید او را بشناسى. جلو چشمش چاه روى برادر دوقلوش چپ شد.
مردى بود با کلاه شاپو خاک گرفته که پشت میز روبه‏روى ما قلیان مى‏کشید. دست راستش، که نى‏پیچ را با آن گرفته بود، مى‏لرزید. با هر پک، انگار کهه بزند، سینه‏اش صدا مى‏کرد. دستش را براى مرد تکان داد و او کلاهش را از سر برداشت و لبخند زد.
- آن‏هاى دیگر هم همین‏طور. هر کدام‏شان وضع و روزى دارند، مثل من و تو.
- چرا مثل من؟
انگار صدایم را نشنیده باشد به دو پیرمردى که در سه‏کنج نشسته بودند اشاره کرد و گفت: حتم آن دو پیرى را مى‏شناسى! آن‏ها هم‏دیگر را تو چاه پیدا کردند.
- یعنى چى که هم‏دیگر را تو چاه پیدا کردند؟
- اگر باور نمى‏کنى صداشان کنم بیایند سرِ میزمان برایت بگویند چه‏طور هم‏دیگر را تو چاه پیدا کردند. یک روز ظهر هر کدام‏شان از چاه دیگرى سر درمى‏آورد. ناتنى هستند. آن یکى که شال سیاه دور گردنش بسته سال‏ها پیش دیوار انبارى روش برگشته بوده. خیال مى‏کردند که همان‏جا تلف شده.
- نگفتى چرا مثل من؟ من یکى که میان شما غریبه‏ام. تازه دو هفته بود که پام به این‏جا باز شده بود.
خندید، و بعد انگار نفس‏اش تنگى کند به سرفه افتاد. مى‏خندید و سرفه مى‏کرد. بعد سرش را برگرداند و دیدم که دارد به قهوه‏چى نگاه مى‏کند. با تکان دادن ابروهایش به او اشاره کرد. قهوه‏چى پشتش را به ما کرد. گفت: او را که مى‏شناسى؟
گفتم: این‏جا او تنها کسى است که من مى‏شناسم.
گفت: به این زودى من را فراموش کردى؟
بعد گفت: شما دو تا یک جورهایى لنگه هم‏اید.
هیچ‏وقت از قهوه‏چى خوشم نیامده بود. گفتم: من که همچو خیالى نمى‏کنم. نصیب نشود!
گفت: بى‏خیالِ خیال! اگر خوب نگاهش کنى گناه و تقصیر را تو چشم‏هاى باباقوریش مى‏بینى.
قهوه‏چى رفته بود پشت میزش و مشغول چاق کردن چپقش بود. شعبده‏باز داشت از سبد کوچکى کبوترهاى سفید و پروانه‏هاى ریز و درشت بیرون مى‏آورد. سیگارش را خاموش کرد. داشت شک برم مى‏داشت. گفت: خوب، چه مى‏گویى؟
ساعد هر دو دستش را روى میز گذاشته بود و خیره نگاهم مى‏کرد. گفتم: چه باید بگویم؟
گفت: خیلى خوب، اول من مى‏گویم، بعد تو بگو. شاید این‏طورى بى‏حساب بشویم، اما باید قول بدهى که راستاحسینى همه‏چیز را بریزى روى دایره. قبول؟
دهنم خشک شده بود. مى‏خواست قول بدهم. گفتم: چه قولى؟
گفت: شرط مى‏بندم که پدر و عمویت را هیچ‏وقت ندیده‏اى.
هیچ نگفتم. چراغ بالاى سرمان پتى صدا کرد و خاموش شد. مشترى‏ها با دهن‏هاى باز به صفحه تلویزیون نگاه مى‏کردند. شعبده‏باز با شوشکه بلندش روى میز پایه‏کوتاهى سرِ کبوترها را از تن‏شان جدا مى‏کرد، بى‏آن‏که خونى ازشان بریزد. گفت: لابد مادر یا پدربزرگت به‏ات گفته‏اند که پدر و عمویت به یک سفر دور و دراز رفته‏اند. همان قصه همیشگى.
یقه‏اش را چسبیدم و خواستم سرش فریاد بزنم که لبخند زد و سرش را تکان داد، و بعد دیدم که اشک توى چشم‏هایش حلقه بسته. گفت: حالا مى‏بینى ما چه کشیده‏ایم؟ بى‏خبرى مثل سر کردن تو تاریکى است.
بعد گفت: گاهى شب‏ها مى‏شنوم که دارد صدام مى‏کند. تو این همه سال یک چشم راحت نخوابیده‏ام.
خواستم پا شوم که خواهش کرد سرِ جایم بنشینم تا آن‏چه را سال‏هاى سال نزدیکانم از من پنهان کرده بودند برایم بگوید. نفسم تنگى مى‏کرد. با اشاره دست از قهوه‏چى خواست که برایم آب بیاورد. قهوه‏چى یک لیوان بلورِ تراشِ بزرگ آورد که آب از آن لَب‏لَب مى‏زد. با لنگش پشنگه‏هاى آب روى میز را پاک کرد. آن‏وقت بود که دیدم دستش مى‏لرزد. زیر لب چیزى گفت که نشنیدم. پاکشان رفت پشت میزش، صندلى‏اش را چرخاند رو به ما و اسکناس‏هایى را که در جام برنجىِ روى میز بود دسته کرد و در کشو گذاشت. جرعه‏اى آب خوردم و صاف نشستم تا دردى که در میان دنده‏هایم دویده بود آرام بگیرد. چراغ دیگرى که بالاى حوض، به سیم لختى آویزان بود، پت صدا کرد و خاموش شد. شعبده‏باز هم غیبش زد. همهمه بلند شد. چراغ‏هاى دیگر هم یکى بعد از دیگرى خاموش شدند. قهوه‏چى رفت توى پستویى که پشت دستگاهش بود و با دو چراغ زنبورى بیرون آمد. گفت: قهوه‏چى هنوز منتظر است. فکر مى‏کند یک روزى ممکن است پیداشان بشود؛ مثل آن‏هاى دیگر که پیدا شده‏اند. از هر چاه‏کنى که یک گوشه از زمین این شهر را کنده سراغ‏شان را گرفته، حتى از چاه‏کن‏هایى که هیچ‏وقت پاشان به این قهوه‏خانه باز نشده. او بود که به پدربزرگت خبر داد.
بعد گفت: راستش ما هم یک همچو توقعى داشتیم. اما تو انتظارکُش‏مان کردى.
گفتم: پس او با پدر و عمویم بوده؟
سرم داشت گیج مى‏رفت؛ شاید از هواى سنگین و بوى مانده سیگار بود. سیگار دیگرى روشن کرد و گفت: چرخ‏کش‏شان بود.
صداى باران را که تندتر شده بود مى‏شنیدم. فش‏فش چراغ زنبورى‏ها بلند شد. قهوه‏چى یکى‏شان را به گلِ میخِ تیرکِ چوبىِ کنار حوض بند کرد. نورش چشمم را مى‏زد. گفتم: پس چرا هیچ‏وقت چیزى به من نگفت؟
گفت: پدربزرگت ازش خواسته بود چیزى نگوید. اما تو چى؟ تو کى را خبر کردى؟
گفتم: من یک عمر تو آن چاه بوده‏ام، هنوز هم هستم، حتى شب‏ها تو خواب. نمى‏خواستم کس دیگرى را همراه خودم بکشم آن زیر. همین حالا هم اگر پلک روى هم بگذارم مى‏توانم صداى چپ شدنِ دیوار و ول شدن سیلِ آب و لجنى را که از سرم مى‏گذرد بشنوم.
بعد گفتم: من به خواست دلم نبود که این همه سال خودم را گم و گور کردم. اگر هم تقصیرى کرده باشم مکافاتش را پس داده‏ام.
گفت: این‏جا هیچ کس تقصیرکار نیست. هر کسى مى‏تواند خودش را جاى دیگرى بگذارد. گفتم که، غریبه‏اى هم میان ما نیست.
سر که بلند کردم قهوه‏چى بالاى سرمان ایستاده بود. خم شد دو استکان چاى روى میز گذاشت. داشت استکان‏هاى خالى را برمى‏داشت که دیدم دست‏هایش چنگ شده و رنگش برگشته است. اگر زیر بغلش را نگرفته بودم نقشِ زمین شده بود. استکان‏ها روى میز برگشت. چشمش رفته بود کاسه سرش. لیوان را داد دستم و گفت: یک جرعه بریز تو حلقش. نگذار دندان‏هاش کلید شود.
از میان دو رج دندان‏هاى سفیدش جرعه‏اى آب به دهنش ریختم. بازوهایش، انگار چوب، خشک و صاف بود. یک لحظه خیال کردم قلبش وازده است. یک‏هو جناغ سینه‏اش بالا آمد و نفس عمیقى کشید و مردمک‏هایش آمد سرِ جایش و چشمش که به من افتاد گفت: مى‏دانستم. خدا را شکر! مى‏دانستم پیدایت مى‏شود.
سر پا که واایستاد دستش را گرفت به دیوار، و پیدا بود که گیج است. انگار تازه از خواب پا شده باشد با پشت دست چشم‏هایش را مالید و گفت: وقتى چاه آن پایین خودش را ول کرد من کنار چرخ حتى صداشان را نشنیدم. اگر هم مى‏شنیدم کارى از دستم برنمى‏آمد. سن و سالم آن‏قدرى نبود که از این چیزها سر دربیاورم. اما وقتى براى ناهار نیامدند بالا به دو، پاى برهنه، خودم را به قهوه‏خانه رساندم و بعد با عده‏اى برگشتم سرِ چاه. دو روز تمام آن پایین را گشتند. اما اثرى ازشان پیدا نکردند.
بعد هم تعریف کرد که تا مدت‏ها شب‏ها خوابش نمى‏برده، و توى خواب و بیدارى همه‏اش صداى بیل و کلنگ‏شان را مى‏شنیده، و آوازى را که، نمى‏دانست، پدرم یا عمویم مى‏خوانده، و بعد هم از خیر چاه‏کنى گذشته و قندگیر و بعدها چاى‏بدهِ همین قهوه‏خانه شده. خندید و گفت: چاه‏کن همیشه جاش تو چاه است! مى‏روم براتان چاى بیاورم.
استکان را برداشت و لنگش را کشید روى میز. بیرون هوا تاریک شده بود. شتک‏هاى باران راه‏رو قهوه‏خانه را خیس کرده بود و باریکه‏هاى آب از شیبِ سکوى سیمانى به طرف حوض راه کشیده بود. گفت: شنیدى که! جورِ من را کشید. آسیا به نوبت!
دو سیگار روشن کرد و یکى را به من داد. برق که مى‏زد راه‏رو روشن مى‏شد. از پشت پرده دود به من نگاه مى‏کرد و منتظر بود. گفتم: همین‏طورى‏ها بود که مى‏گفت، منتها فرقش این بود که من پایین بودم.
گفت: پس تو همه‏چیز را دیده‏اى.
گفتم: فانوس‏ها خاموش شدند. آن زیر چشم چشم را نمى‏دید. هوایى هم نبود که بشود نفسى تازه کرد.
قطره‏هاى باران به جام پنجره‏ها مى‏خورد. از گوشه سقفِ راه‏رو آب چکه مى‏کرد. گفتم: مى‏شنوى؟
گفت: آسمان‏قرمبه است.
گفتم بوى نم را مى‏گویم. خندید و گفت: تو این دم و دود، با این بارانى که مى‏بارد، هوا شرجى مى‏شود.
گفتم: انگار بوى گاز هم هست.
گفت: از چراغ زنبورى‏هاست.
بعد گفت: اگر نمى‏خواهى بگویى مجبور نیستى.
قهوه‏چى به چراغ زنبورىِ روى میزِ دخل تلمبه مى‏زد. نور در تورِ میانِ حباب شیشه‏اىِ چراغ یک‏هو گُر مى‏کشید. از فش‏فشِ صدایش گوش‏هایم کیپ شده بود. گفتم: من فقط توانستم صداش را بشنوم، آن هم براى یک لحظه، چون ریختنِ دیواره‏ها و طاق انبارى مثل ترکیدن توپ صدا کرد.
گفت: خوب، بگو چى شنیدى؟
گفتم: خیال مى‏کنم که گفت: «طناب!» مى‏خواست که براش طناب بیندازم. من زیر میله بودم. داشتم خاک‏ها را کوت مى‏کردم. یک عالمه خاک بود.
گفت: خوب، تو چه کار کردى؟
گفتم: طناب سرِ چرخ گیر کرده بود. اگر هم براش مى‏انداختم تو آن تاریکى، زیر آوارِ سنگ و خاک، چه‏طور مى‏توانست پیداش کند؟
قهوه‏چى حالا داشت به چراغ زنبورىِ تیرکِ کنار حوض ور مى‏رفت. نورش کم شده بود. از درزهاى بغلِ جرزِ پستو آب شُره مى‏کرد و حباب‏هاى گنده‏اى مثل طاول‏هاى چرکى از شکاف دیوار پلق پلق مى‏زد بیرون. گفت: کسى چه مى‏داند، شاید هم مى‏توانست، البته اگر دستش به طناب بند مى‏شد.
گفتم: شاید اگر من دست و پام را گم نکرده بودم مى‏توانستم طناب را شل کنم. اما من ترسیده بودم و فقط تو این فکر بودم که چه‏طور جان خودم را در ببرم.
گفت: اگر من هم جاى تو بودم دست و پام را گم مى‏کردم. هر کسى، حتى یک چاه‏کنِ کهنه‏کار هم، آن زیر دست و پاش را گم مى‏کند.
قطره آبى وسط میزمان چکید. سر که بلند کردم دیدم گچِ سقف طبله کرده و تکه‏اى از آن دارد جدا مى‏شود. از دیوار پشت سرم صدایى مى‏آمد؛ انگار کسى با کلنگ به آن ضربه مى‏زد. صداى هناسه‏اى را هم مى‏شنیدم. همان بو هم بود. نگفتم. همان‏طور که نشسته بودم لبه‏هاى میز را چسبیدم.
شنیدم که گفت: ما همه از گوشت و خون هم هستیم. این‏جا هم گور را کنار گور مى‏گذارند براى آبادى!
بعد شروع کرد به خندیدن. فکر کردم براى این‏که برگه یقه بارانى‏ام را بالا بزنم دیگر دیر شده است. قنارى‏ها داشتند خودشان را به میله‏هاى قفس مى‏زدند. صدا هم مى‏کردند. نمى‏خواندند؛ انگار جیغ مى‏کشیدند. دیوار روبه‏رویم داشت شکاف برمى‏داشت و زمین زیر پایم انگار خالى مى‏شد. دست‏هایم که میز را با آن چنگ زده بودم قرمز شده بود. از بیرون، شاید هم از پشتِ یکى از میزهاى قهوه‏خانه، کسى ناله مى‏کرد.
روایت اول 1381
روایت دوم آبان و آذر 1383
نویسنده: محمد بهارلو (Baharloo)

به نقل از کتاب «شهرزاد قصه بگو» - نشر آگه
نقل قول
لایک شده توسط:
#3
آخرین‌ پمپ‌ بنزین‌
سال‌های‌ زیادی‌ با پدرمون‌ این‌جا زندگی‌ کردیم‌. جو که‌ از همه‌ بزرگ‌تر بود-بعد مارک‌ و بعد من‌-می‌گفت‌ که‌ جای‌ دیگه‌مان‌ را خیلی‌ خوب‌ می‌تونه‌ به ‌یاد بیاره‌؛ خونه‌ای‌ که‌ توش‌ زندگی‌ می‌کردیم‌، و آشپزخونه‌اش‌ رو که‌ با کاغذدیواری‌ از رُزهای‌ زرد پوشیده‌ شده‌ بود. می‌گفت‌ درختای‌ بلندی‌ اون‌جا بود، درختای‌ خیلی‌ بلند، جایی‌ که‌ می‌تونستی‌ به‌ پشت‌ دراز بکشی‌ و خورشید را تماشا بکنی‌ که‌ از میون‌ برگ‌ها می‌درخشید. (هیچ‌ درخت‌ بلندی‌ این‌طرفاً نیست‌.) می‌گفت‌ پرتگاه‌ عمیقی‌ بود که‌ اون‌جا می‌تونستی‌ به‌ پایین‌، به ‌رودخونه‌ای‌ که‌ بیست‌ پا عرض‌ داشت‌، نظری‌ بندازی‌. گاهی‌ اون‌جا تو آبگیر خرچنگ‌ می‌گرفت‌.
جو می‌گفت‌ پدرمون‌ یه‌ مشت‌ سگ‌ تازی‌ خال‌دار داشت‌ و وقتی‌ می‌رفتن ‌شکار تا ساعت‌ها می‌تونستی‌ صداشونو بشنوی‌، پدرمون‌ فریاد می‌کشید وسگ‌ها می‌جنگیدند و زوزه‌ می‌کشیدند. جو می‌گفت‌ شب‌ها که‌ ماه‌ کامل‌ بود دهکده‌ پر از حیوونایی‌ می‌شد که‌ مدام‌ جست‌وخیز می‌کردند. جو همه‌ی‌ این‌هارو می‌گفت‌-تنها چیزی‌ که‌ درباره‌اش‌ صحبت‌ نمی‌کرد مادرمون‌ بود. خُب‌، من‌ می‌دونستم‌ که‌ یکی‌ داشتیم‌ اما جو جواب‌ نمی‌داد-و مارک‌ که‌ از جو کوچک‌تر بود به‌جز اون‌ خانم‌ سیاهی‌ که‌ برای‌ مدتی‌ ازمون‌ مراقبت‌ می‌کرد چیزی‌ به‌ یاد نمی‌آورد.
البته‌ من‌ حتی‌ اونو هم‌ به‌ یاد نمی‌یارم‌. گرچه‌ همه‌ی‌ این‌ها رو می‌دونم‌، اما به‌جز این‌جا هیچ‌‌جای‌ دیگه‌ نبودم‌. پمپ‌ بنزین‌مون‌، خونه‌مون‌ بغل‌دستش‌، بنا شده‌ بر پایه‌ها، برای‌ جلوگیری‌ از رطوبت‌ و حفاظت‌ در مقابل‌ مارها، بزرگ‌راه‌، چهار جاده‌ی‌ مستقیم‌ کشیده‌ شده‌ از شمال‌ به‌ جنوب‌، بدون‌ هیچ‌ خمیدگی‌ یا پیچیدگی‌ و تمام‌ این‌ دور و برا، تا اون‌جایی‌ که‌ چشم‌ کار می‌کنه‌ پر از نخله‌، کوتاه‌ و سبز، بی‌مصرف‌، مگر این‌که‌ به‌ درد بادبزن‌ بخوره‌. یه‌ عالمه‌ مار وجود داره‌ و تعدادی‌ موش‌ و خرگوش‌. می‌تونی‌ درختچه‌های‌ خاری‌ رو ببینی‌ که‌ به‌ شونه‌ی‌ آدم‌ هم‌ نمی‌رسه-این‌ همه‌ی‌ چیزی‌یه‌ که‌ وجود داره‌. یه‌بار مارک‌ به‌ام‌ گفت‌ اگه‌ به‌ بالاترین‌ قسمت‌ پشت‌بوم‌ بری‌ و به‌ شرق‌ نگاه‌ کنی‌، یه ‌رودخونه‌ی‌ بزرگ‌ می‌بینی‌ که‌ می‌درخشه‌. اما اون‌ فقط‌ سر به‌ سرم‌ می‌گذاشت‌.همه‌ی‌ آن‌چه‌ رو که‌ می‌دیدم‌ بخار داغ‌ بود که‌ لازم‌ نبود برای‌ دیدن‌ اون‌ برم‌ پشت‌بوم‌.
تا اندازه‌ای‌ کار خوبی‌ کردیم‌ که‌ نذاشتیم‌ دیگه‌ پدر سگ‌ شکار کنه‌. خارستون‌ پر از لونه‌ی‌ مار بود و ممکن‌ بود سگ‌ها توش‌ بیفتن‌. من‌ فکر می‌کنم‌ برای‌ «لاکی» هم‌ همین‌ اتفاق‌ افتاده‌ بود. اون‌ سگی‌ بود که‌ برای‌ مدتی‌ نگه‌اش‌ داشتیم‌، از یه‌ «سیدن» بیرون‌ افتاده‌ بود. راننده‌ سرعت‌شو کم‌ کرده‌ بود و اونو ازپنجره‌ پرتش‌ کرده‌ بود بیرون‌. دو سه‌ تا معلق‌ زده‌ بود. بعد به‌ پشت‌ افتاده‌ بود. اما زیاد نترسیده‌ بود. واسه‌ همین‌ صداش‌ می‌کردیم‌ «لاکی». کوچیک‌ بود و موهای‌ بلندی‌ داشت‌. بهار که‌ می‌شد کَنه‌ها بهش‌ می‌چسبیدند و بقیه‌ی‌ سال‌ ازعفونت‌ گوش‌ عذاب‌ می‌کشید. هیچ‌وقت‌ دو تا گوشاش‌ با هم‌ سالم‌ نبود.همیشه‌ یه‌چیزی‌ از این‌ یکی‌ گوشش‌ یا اون‌ یکی‌ بیرون‌ می‌ریخت‌. با همه‌ی‌ اینا خیلی‌ دوست‌ داشت‌ تو نخلستون‌ جست‌‌وخیز کنه‌ و یه‌روز رفت‌ و دیگه‌ برنگشت‌.
دنبالش‌ گشتیم‌، من‌ و مارک‌ و جو. یه‌ عالمه‌ چاله‌ بود و کلی‌ زمین‌، هیچ‌ اثری‌ ازش‌ ندیدیم‌. یه‌ گربه‌ هم‌ داشتیم‌. می‌دونی‌؟ تو جاده‌ با یه‌ «سمی‌» بزرگ‌ شد. وقتی‌ جو اونو با کاسه‌ی‌ بیل‌ برداشت‌ و پرتش‌ کرد تو نخلستون‌. من‌ بنا کردم‌ به‌ گریه‌ کردن‌. راستش‌ از ته‌ دل‌ دلم‌ می‌خواس‌ گریه‌ کنم‌. یه‌ریز گریه‌ کردم‌ تا این‌که‌ جو و پدرم‌ اشکامو پاک‌ کردند. اونا گفتن‌ خوبیت‌ نداره‌.
بعد از اون‌ من‌ احساس‌ دیگه‌ای‌ نسبت‌ به‌ بزرگ‌راه‌ پیدا کردم‌. پیش‌ترها دوستش‌ داشتم‌. به‌خصوص‌ صداهاش‌ رو: وقتی‌ چرخا تو هوای‌ مرطوب ‌صفیر می‌کشیدند و صدا می‌کردند و تو هوای‌ خنک‌ هیس‌ می‌کشیدند. صدای‌ خُرناس‌ کشیدن‌ آرام-تقریباً مثل‌ آه-وقتی‌ راننده‌ی‌ کامیون‌، ترمزهای‌ بادی‌ رو امتحان‌ می‌کرد. وقتی‌ صدای‌ بوق‌ در دوردست‌ها می‌پیچید-همین‌طور صدای‌ دل‌خراش‌ کوتاه‌ و زیر ترمز اتومبیل‌، مثل‌ صدای‌ خنده‌ و یه‌ چیز دیگه‌، صدای‌ نجوای‌ یک‌نواخت‌، شب‌ و روز، بی‌هیچ‌ تفاوتی‌، در تمام‌ِ طول‌ جاده‌، مثل‌ سیم‌ِ برق‌ صدا می‌کرد یا شاید مثل‌ نفس‌.
قبول‌ دارم‌ که‌ بزرگ‌راه‌ گاهی‌ چیز خوبی‌ بود. وقتی‌ ماه‌ بهش‌ می‌تابید، وقتی‌ بارون‌ زودگذر تابستون‌ روش‌ می‌بارید و ابرایی‌ از بخار ازش‌ بلند و بعد ناپدید می‌شد و فقط‌ یه‌ سراب‌ داغ‌ در دوردست‌ها به‌جا می‌گذاشت‌. باد هم‌ خوب‌ بود. در روزهای‌ گرم‌ مرداد، اون‌ ماشین‌ها و کامیون‌های‌ در حال‌ عبور نسیم‌ خنکی‌ به‌ طرفت‌ می‌فرستاد. اما بعد از اون‌ دیگه‌ دوستش‌ نداشتم‌. اصلاً هیچ‌ راه‌ خلاصی‌ از اون‌ نبود. اگه‌ من‌ صدای‌ جاده‌ رو نمی‌شنیدم‌ یا نمی‌دیدمش‌، اگه‌ چشمامو می‌بستم‌ و انگشتم‌ رو فرو می‌کردم‌ تو گوشام‌ می‌تونستم‌ اون‌ بو رو بشنوم‌. بوی‌ اگزوزها، بنزین‌ و گازوییل‌، بوی‌ سوختی‌ که ‌خوب‌ می‌سوزه‌ و روغنی‌ که‌ بد می‌سوزه‌، و همین‌طور بوی‌ سوختن‌ رنگ‌ِ بدنه‌ی ‌موتورهایی‌ که‌ از فشار رادیاتورهاشون‌ بیش‌ از حد گرم‌ می‌شدند.
همین‌طور که‌ جو می‌گفت‌ جاده‌ بهمون‌ همه‌چیز داد، و همه‌چیز رو هم ‌ازمون‌ گرفت‌. جو آدمی‌ مذهبی‌ بود. از اونایی‌ که‌ اِنجیل‌ رو بالای‌ قفسه‌ی‌ آشپزخونه‌ می‌ذارن‌. گه‌گاهی‌ نگاهی‌ بهش‌ می‌انداخت‌. گمون‌ کنم‌ آرومش‌ می‌کرد. مخصوصاً بعد از این‌که‌ بروس‌ رفته‌ بود. می‌دونی‌، وقتی‌ اومدیم ‌این‌جا چهارتا پسر بودیم‌، نه‌ سه‌تا. بروس‌ بزرگه‌ بود، و این‌طور شد که‌ اون‌ این‌جا رو ترک‌ کرد. هر دسامبر ازدحام‌ مسافران‌ جنوب‌ بیش‌تر می‌شد. جمعیت‌ هم‌ همیشه‌ بود که‌ قبلاً سفر کرده‌ بود و دوباره‌ می‌خواست‌ به‌ جنوب ‌برگرده‌.
یکی‌ از ماشینا چهار پنج‌ سال‌ بود که‌ هر زمستون‌ این‌جا پیدا می‌شد. سرنشینش‌ مردی‌ بود با یک‌ زن‌ و دختر.
دختره‌ هر سال‌ قشنگ‌تر می‌شد. موهای‌ بورش‌ تا کمرش‌ می‌رسید. آخرین‌ دفعه‌ مرده‌ هم‌راه‌شون‌ نبود. مدتی‌ ایستادند گوشه‌ی‌ ایست‌گاه‌ پارک‌ و با بروس‌ حرف‌ زدند. بعد از اون‌ بروس‌ خیلی‌ هیجان‌زده‌ شد. انگشت‌ شستش‌ لای‌ قالپاق‌ لاستیک‌ داغون‌ شد، کاری‌ که‌ هیچ‌وقت‌ پیش‌ نیومده‌ بود. بعد از این‌که‌ اونا رفتن‌ بروس‌ روزی‌ را با ستاره‌ی‌ بزرگ‌ قرمزرنگی‌ روی‌ تقویم‌ دیواری‌ علامت‌ زد. اون‌روز لباس‌هاشو تو پاکت‌ گذاشت‌ و بهمون‌ گفت‌ که‌ با اونا می‌ره‌ شمال‌، بعد از عرض‌ جاده‌ گذشت‌ و منتظر ماند.
من‌ اون‌روز رو خوب‌ به‌خاطر می‌یارم‌. بروس‌ قدم‌زنان‌ از عرض‌ جاده‌ گذشت‌. به‌ سنگینی‌ قدم‌ برمی‌داشت‌. انگار در عذاب‌ باشد. به‌ درختای‌ کاجی‌ که‌ دولت‌ اون‌جا کاشته‌ بود لگد پراند. (چیزای‌ مسخره‌، اون‌ درختا. پنج‌ یا شش ‌سال‌ می‌شد که‌ اون‌جا بودند، اما به‌ زور تا زانو می‌رسیدند.) مدت‌ زیادی‌ منتظرموند، مگس‌ها رو می‌پروند و پشه‌ها رو می‌زد-اونا بعضی‌ وقت‌ها واقعاً اذیت‌ می‌کردند.
من‌ و مارک‌ و جو، روی‌ سکو، کنار پمپ‌ها نشستیم‌ و انتظار کشیدیم‌. فقط‌ وقتی‌ تکون‌ می‌خوردیم‌ که‌ یه‌ ماشین‌ می‌اومد. بعد هر سه‌تامون‌ واسه‌ پُرکردن‌ باک‌ ماشین‌، تمیزکردن‌ شیشه‌ی‌ جلو و وارسی‌ تایرها هجوم‌ می‌بردیم‌. (من‌همیشه‌ تایرها رو وارسی‌ می‌کردم‌، چون‌ از همه‌ کوچک‌تر بودم‌.) اون‌قدر سریع‌ کار می‌کردیم‌ که‌ گاهی‌ دو برابر انعام‌ می‌گرفتیم‌.
آفتاب‌ گرم‌تر و گرم‌تر می‌شد. بروس‌ کلاهش‌ را برمی‌داشت‌ و خودش‌ روبا اون‌ باد می‌زد. گاه‌گاهی‌ تف‌ می‌انداخت‌ تا دهنش‌ رو از غبار پاک‌ کنه‌.
نزدیکای‌ بعد از ظهر جو گفت‌:«شاید آخرش‌ نره‌.» و رفت‌ تو خونه‌ که‌ به ‌پدر بگه‌. دو سه‌ دقیقه‌ بعد برگشت‌:«اون‌ گفت‌ کار بروس‌ به‌ کسی‌ ربطی‌ نداره‌.»
بعد یه‌ مرسدس‌ بنز توقف‌ کرد. یه‌ مرسدس‌ 220 با شیشه‌های‌ سبز تیره-که‌ از پشت‌ شیشه‌ها آدم‌هاش‌ با اون‌ عینک‌های‌ آفتابی‌ بزرگ‌شون‌ مثل‌غورباغه‌ بودن‌. اونا گازوییل‌ می‌خواستن‌، چیزی‌ که‌ ما هیچ‌وقت‌ نداشتیم‌. راننده‌ با شک‌ و تردید گفت‌:«نمی‌شه‌ راش‌ انداخت‌.» انگار که‌ ما باکش‌ روخالی‌ کرده‌ بودیم‌. جو تندی‌ گفت:«این‌ بنزین‌ نمی‌سوزونه‌ آقا.» و قیافه‌ی‌ حق‌به‌جانب‌ گرفت‌، چیزای‌ زیادی‌ در مورد ماشینا می‌دونست‌، چون‌ باک‌های ‌زیادی‌ رو پر کرده‌ بود.
تا ایستگاه‌ بعدی‌ چه‌قدر راهه‌؟
جو گفت‌:«نمی‌دونم‌. هیچ‌وقت‌ پایین‌تر نرفته‌م‌.»
به‌ آهستگی‌ راه‌ افتادند تا از هدررفتن‌ سوخت‌ جلوگیری‌ کنند. جو باحرکت‌ شانه‌، تابلوی‌ «آخرین‌ ایست‌گاه‌» رو به‌ جاده‌ نزدیک‌ کرد. اون‌ تابلو یکی‌ از سه‌پایه‌های‌ تاشویی‌ بود که‌ ما مجبور بودیم‌ شب‌ها ببریمش‌ تو تاکامیون‌های‌ بزرگ‌ چپه‌اش‌ نکنند. نصف‌ شب‌ می‌تونس‌ سر و صدای ‌وحشتناکی‌ راه‌ بندازه‌.
یه‌دفعه‌ هر سه‌تامون‌ اون‌طرف‌ جاده‌ رو نگاه‌ کردیم‌. بروس‌ رفته‌ بود. ما اصلاً ندیدیم‌ ماشینه‌ براش‌ وایسته‌.
شاید فکر کنی‌ تو جایی‌ مثل‌ این‌جا تنها ما زندگی‌ می‌کردیم‌. اما تنها نبودیم‌. ماشین‌های‌ زیادی‌ برای‌ بنزین‌ زدن‌ توقف‌ می‌کردن‌ و هفته‌ای‌ یک‌بار هم‌شرکت‌ برای‌ پُرکردن‌ منبع‌های‌ زیرزمینی‌ می‌اومد. راننده‌ی‌ شرکت‌ تمام‌ روز روبا ما می‌گذروند. بعضی ‌وقت‌ها روزنامه‌ می‌آورد. همیشه‌ خواربارمون‌ رومی‌آورد و سفارش‌هامون‌ رو واسه‌ی‌ هفته‌ بعد می‌گرفت‌. ما هیچ‌وقت‌ نمی‌رفتیم ‌شهر. ماشین‌ پدر پشت‌ خونه‌ پارک‌ شده‌ بود. نزدیک‌ منبع‌ یه‌ پونتیاک‌ 59 تروتمیز رو قالب‌هایی‌ قرار داشت‌ که‌ مرغ‌ها دوست‌ داشتن‌ زیرشون‌ بخوابند. اتوبوس‌ مدرسه‌ هم‌ بود، که‌ ما رو برمی‌داشت‌ و وسط‌ جاده‌ سر و ته‌ می‌کرد. اما ما دیگه‌ مدرسه‌ نرفتیم‌ و اون‌ مسیرها از علف‌ پر شد.
واسه‌ راه‌انداختن‌ ایست‌گاه‌ و گردوندن‌ خونه‌ و آشپزی‌، و دونه‌دادن‌ به‌جوجه‌ها و جمع‌کردن‌ تخم‌مرغ‌ها، و تعمیر پشت‌ بوم‌ و درِ توری‌ کار زیادی‌ داشتیم‌. پدرمون‌ هیچ‌کاری‌ نمی‌کرد. این‌قدر خسته‌ بود که‌ فقط‌ می‌توانست‌ تمام‌ روز رو جلو ایوون‌ بشینه‌، عادت‌ داشت‌ توتون‌ بجوه‌، اما بعدها این‌کار روترک‌ کرد. پس‌ از اون‌ توتون‌ می‌پیچید و می‌کشید.
یه‌روز جو و مارک‌ گفتن‌ اون‌ مُرده‌:«خودت‌ بیا ببین‌.» من‌ قبلاً حیوون‌ مرده ‌دیده‌ بودم‌، اما آدم‌ مرده‌ ندیده‌ بودم‌. اما جوری‌ که‌ اون‌جا نشسته‌ بود و سرش‌ به‌ یه‌‌طرف‌ خم‌ شده‌ بود-و مگس‌های‌ پشت‌ در توری‌ ایوون‌ وزوز می‌کردن‌، من‌خودم‌ همه‌چیز رو فهمیدم‌.
اون‌شب‌ جو و مارک‌ (اونا نذاشتن‌ من‌ هم‌راه‌شون‌ برم‌) پدر رو به‌خارستون‌ بردند و اونو تو لونه‌ی‌ مار انداختن‌. اونا یه‌ جفت‌ رینگ‌ و یکی‌ دوتیکه‌ آشغال‌ زنگ‌زده‌ هم‌ از حیاط‌ خلوت‌ برداشتند و روش‌ گذاشتن‌ تا مطمئن‌بشن‌ اون‌ ته‌ می‌مونه‌.
بعد از مرگش‌ هیچ‌چیز تغییر نکرد. جو زیر رسیدهایی‌ رو که‌ از شرکت‌ می‌اومد، با اسم‌ اون‌ امضا می‌کرد. این‌کار را جوری‌ می‌کرد که‌ نه‌ راننده‌ی‌ کامیون‌ متوجه‌ می‌شد نه‌ دفتر شرکت‌. بنابراین‌ کار همین‌طور ادامه‌ داشت‌، آروم‌، به‌جز اول‌ فصل‌ پُرمشغله‌ی‌ زمستون‌ که‌ همه‌ی‌ مسافرها و کامیون‌دارا وماشین‌هایی‌ که‌ بار سفر می‌بستند رو جاده‌ راهی‌ جنوب‌ می‌شدند. یه‌ روزچهار «پیس‌ آرو» و شش‌ «وین‌ باگ‌» پشت‌ سر هم‌ رد شدند. جو گفت‌:«اون‌جارو نگاه‌ کن‌! مث‌ این‌که‌ کسی‌ دنبال‌شون‌ کرده‌.» همه‌ی‌ وین‌ باگ‌ها درخت‌ کریسمس‌ کوچکی‌ کنار شیشه‌ی‌ عقب‌شان‌ بود. دقیقاً همین‌طور بود که‌ به‌ نظرمی‌رسید، راننده‌ها ابرو درهم‌ کشیده‌ بودند و بی‌حرکت‌ به‌ جلو خیره‌ شده ‌بودند. درست‌ مثل‌ این‌که‌ چیز وحشتناکی‌ دنبال‌شون‌ گذاشته‌. چند ماه‌ بعد ازاون‌، جو و مارک‌ دعواشون‌ شد. من‌ شروعش‌ رو ندیدم‌. وقتی‌ تو آشپزخونه‌ پاگذاشتم‌، مارک‌ یه‌بطری‌ شکسته‌ دستش‌ بود و جو چاقو کشیده‌ بود، چاقوی‌ ضامن‌داری‌ که‌ از پدر کِش‌ رفته‌ بود. مارک‌ برگشت‌ و پا به‌ فرار گذاشت‌، چون‌ می‌ترسید چاقو به‌ پشتش‌ بخوره‌. یه‌راست‌ به‌ طرف‌ در دوید، به‌ طرف‌ من‌، ومن‌ چنان‌ ترسیده‌ بودم‌ که‌ نمی‌تونستم‌ چیزی‌ بگم‌. دور میز چرخید، از کناراجاق‌ گذشت‌ و از پله‌هایی‌ که‌ به‌ حیاط‌ خلوت‌ منتهی‌ می‌شد پایین‌ رفت‌. همین‌طور که‌ داشت‌ می‌رفت‌ با فشار، درِ توری‌ رو باز کرد. دست‌ چپ‌شو روی‌ نرده‌ گذاشت‌ و سعی‌ کرد بدون‌ این‌که‌ از جو چشم‌ برداره‌ از سه‌ پله‌ پایین‌بره‌. خُب‌، همه‌مون‌ می‌دونستیم‌ که‌ نرده‌ها شُل‌ بودن‌. فکر کنم‌ سال‌ها بود که ‌شُل‌ بودن‌، اما نه‌ من‌ نه‌ جو، نمی‌دونستیم‌ که‌ باید محکم‌شون‌ می‌کردیم‌، و این‌خوش‌شانسی‌ مارک‌ بود، چون‌ وقتی‌ به‌ پله‌ها رسید، جو بهش‌ نزدیک‌ شده‌ بود، در حالی‌ که‌ چاقو رو مستقیم‌ و رو به‌ پایین‌ نگه‌ داشته‌ بود، درست‌ در وضعیت‌ مناسب‌. خُب‌، مارک‌ وانمود می‌کرد که‌ لیز خورده‌ و جو جنبید و چنان‌ شیشه‌ی‌ شکسته‌ رو می‌پایید که‌ متوجه‌ دست‌ چپ‌ مارک‌ نشد و قسمت‌ بلندی‌ از نرده‌ بیخ‌ِ گردن‌شو گرفت‌ و با صورت‌ از پله‌ها تو حیاط‌ افتاد. مارک ‌مدتی‌ طولانی‌ جو را تماشا کرد. اما هر چه‌ منتظر موند اتفاقی‌ نیفتاد. آروم‌، خیلی‌ راحت‌، مارک‌ شیشه‌ی‌ شکسته‌ رو پشت‌ سر جو پرت‌ کرد. همان‌طوری‌ که‌ یه‌ چیزی‌ رو رو یه‌ کومه‌ی‌ آشغال‌ پرت‌ کنن‌. نرده‌ای‌ که‌ ول‌ شده‌ بود همون‌جایی‌که‌ جو ایستاده‌ بود برگشت‌.
مارک‌ برگشت‌ داخل‌، مستقیم‌ از کنارم‌ گذشت‌ و رفت‌ تو اتاق‌ خواب‌،تشکو طوری‌ هُل‌ داد که‌ تمام‌ فنراش‌ پیدا شد. چیزایی‌ رو که‌ تو کیف‌پلاستیکی‌ زیپ‌دار مشکی‌ قایم‌ کرده‌ بود تو یکی‌ از فنرا چپونده‌ بود. بسته‌ وژاکت‌شو که‌ به‌ میخ‌ کنار رخت‌خواب‌ آویزان‌ بود و کلاه‌ نو مخصوصش‌ رو ازتو قفسه‌ برداشت‌. وقتی‌ داشت‌ می‌رفت‌ به‌م‌ گفت‌: «قابیل‌، هابیل‌ را کشت‌.قیامت‌ نزدیک‌ است‌.» می‌دونی‌ واقعاً یه‌ آدم‌ مذهبی‌ بود.
اون‌ فوراً راه‌ افتاد، با یه‌ کامیون‌ بزرگ‌، با بار گله‌ی‌ گاو که‌ عازم‌ جنوب‌ بود.دیگه‌ هیچ‌وقت‌ ندیدمش‌. همون‌طور که‌ گفتم‌ مارک‌ از دست‌ چپش‌ استفاده‌کرد. فکر کنم‌ واسه‌ همین‌ سرِ جو آسیب‌ ندید. اما بدجوری‌ اون‌جا افتاده‌ بود،بی‌حرکت‌، رو شِن‌ها خون‌ جاری‌ بود و گوشش‌ صدمه‌ دیده‌ بود.
اونو از پله‌ها بالا کشیدم‌ و بردمش‌ تو. کلی‌ وقت‌مو گرفت‌، به‌ زور تونستم‌این‌کار رو انجام‌ بدم‌. جثه‌ی‌ بزرگی‌ داشت‌. خونو بند آوردم‌ و رو سرش‌ یخ‌گذاشتم‌، اما روزها گذشت‌ تا خوب‌ شد. بعد از این‌ دیگه‌ نمی‌تونست‌ کاری‌انجام‌ بده‌، جز این‌که‌ دری‌ وری‌ بگه‌ و کف‌ آشپزخونه‌ بالا بیاره‌.
مدتی‌ بعد حالش‌ خوب‌ شد و مثل‌ سابق‌ شد. به‌جز سردردش‌ پای‌ چپش‌هم‌ می‌لنگید. می‌گفت‌ که‌ هیچ‌وقت‌ دردش‌ آروم‌ نمی‌گیره‌.
حالا دیگه‌ حسابی‌ مشغول‌ شدم‌. به‌ تنهایی‌ باید ماشینا رو راه‌ می‌انداختم‌.البته‌ باید از جو هم‌ مراقبت‌ می‌کردم‌. واسه‌ همین‌ خیلی‌ از کارایی‌ که‌ باید انجام‌می‌شد، انجام‌ نمی‌شد. مثل‌ چراغ‌ برقی‌ که‌ روی‌ تابلوی‌ نارنجی‌ مدور "بنزین‌"بود. اون‌قدر بلند نبودم‌ که‌ بهش‌ برسم‌، حتی‌ با نردبون‌ بهش‌ نمی‌رسیدم‌. جوهم‌ دوست‌ نداشت‌ خیط‌ بکاره‌، و تابلو خاموش‌ موند. من‌ چراغ‌ ایوونو روشن‌می‌ذاشتم‌، بنابراین‌ مردم‌ می‌تونستن‌ ببینن‌ که‌ در امتدادِ خلوت‌ جاده‌ ما کجاییم‌،حتی‌ چند شب‌نما پیدا کردم‌ و کنار جاده‌ گذاشتم‌.
تنها بودیم‌، فصلی‌ پس‌ از فصلی‌ دیگر. فقط‌ من‌ و جو.
بعد یه‌چیز تغییر کرد. یه‌ دفعه‌ شلوغی‌ زیادی‌ تو جاده‌ ایجاد شد. خُب‌، توفصل‌ تعطیلی‌ نسبتاً شلوغ‌ می‌شد، اما این‌ صدها بار شلوغ‌تر بود. هزاران‌ هزارماشین‌، و این‌ وسط‌ تابستون‌ بود. از سنگینی‌شون‌ زمین‌ تکون‌ می‌خورد. همه‌ی‌شیشه‌ها از شدت‌ِ فشار هوایی‌ که‌ ایجاد شده‌ بود تکون‌ می‌خوردن‌، انگارتوفان‌ به‌پا شده‌. یه‌دفعه‌ چار پنج‌ ماشین‌ با هم‌ تو پمپ‌ بنزین‌ می‌اومدن‌. اوناآدمای‌ همیشگی‌ نبودن‌. می‌خواستن‌ جلدی‌ راه‌ بیفتن‌ و به‌ راه‌شون‌ ادامه‌ بدن‌.غُر می‌زدن‌، چون‌ نوشابه‌ و اتاق‌ استراحت‌ نداشتیم‌. بنزین‌ می‌خواستن‌، روغن‌می‌خواستن‌، دیگه‌ شیشه‌هاشون‌ رو فراموش‌ کرده‌ بودن‌. می‌خواستن‌ راه‌بیفتن‌.
جو گفت‌: «شمال‌ اتفاقی‌ افتاده‌؟» هیچ‌کی‌ اون‌قدر نمی‌موند که‌ بشه‌ باهاش‌حرف‌ زد. خیلی‌ عجله‌ داشتن‌. چیزی‌ نگذشت‌ که‌ مخزنا خالی‌ شدن‌. هم‌معمولی‌، هم‌ سوپر و هم‌ کامیون‌ شرکت‌. اونی‌ که‌ همیشه‌ چارشنبه‌ها می‌اومد،دیگه‌ نیومد. بنابراین‌ تابلوی‌ "آخرین‌ پمپ‌ بنزین‌" رو برداشتم‌ و به‌ دیوارِ خونه‌تکیه‌اش‌ دادم‌ و چراغ‌ِ ایوونو خاموش‌ کردم‌.
بعد ماشینا بی‌وقفه‌ از کنارمون‌ می‌گذشتن‌ و کنار جاده‌ ماشینایی‌ بود که‌همین‌طور رها شده‌ بودن‌. هیچ‌ عیبی‌ نداشتن‌، فقط‌ بنزین‌شون‌ تموم‌ شده‌ بود.
صاحب‌ اون‌ ماشینا اگه‌ می‌دونستن‌ سوار ماشین‌ دیگرون‌ می‌شدن‌، اگه‌ هم‌نمی‌شدن‌ پیاده‌ راه‌ می‌افتادن‌، نه‌ حرفی‌ می‌زدن‌ و نه‌ هیچ‌کار دیگه‌ای‌ می‌کردن‌.فقط‌ در امتداد جاده‌ راه‌ می‌افتادن‌.
خیلی‌ زود کنار جاده‌ با ردیفی‌ از ماشینای‌ خالی‌ انباشته‌ شد و بعد جاده‌ی‌سمت‌ چپ‌ با هشت‌ ماشین‌ خُردشده‌ کاملاً مسدود شد و بعد، خُب‌، ترافیک‌کم‌ شد، درست‌ همون‌طور که‌ یه‌ دفعه‌ شروع‌ شده‌ بود تمام‌ شد.
این‌ ماجرا جو رو ناراحت‌ کرد. خیلی‌ ناراحتش‌ کرد. می‌گفت‌: «من‌می‌دونم‌ اوضاع‌ جور نیست‌.» بیش‌ از گذشته‌ عصبی‌ می‌شد و این‌ باعث‌ می‌شدکه‌ سردرد بگیره‌. مثل‌ سردردهای‌ همیشگی‌ش‌. آن‌روز دو ساعتی‌ کنارپمپ‌های‌ خالی‌ لنگ‌لنگان‌ قدم‌ زد، و سرش‌ را با دو دستش‌ نگه‌ داشت‌.
جو ناگهان‌ چرخی‌ زد. ماشینی‌ از کنارمان‌ گذشت‌ و چرخ‌هاش‌ روی‌آسفالت‌ جیغ‌ کشید. جو با انگشت‌ رو سینه‌ام‌ زد: «حالا خوب‌ گوش‌ کن‌! اگه‌اونا برن‌ ما هم‌ می‌ریم‌. بیا با هم‌ بریم‌ قبل‌ از این‌که‌ آخرین‌ ماشین‌ رو از دست‌بدیم‌.»
وقتی‌ به‌ام‌ پشت‌ کرد زدم‌ به‌ چاک‌. آن‌طرف‌ها لونه‌ی‌ ماری‌ بود که‌ از سال‌هاپیش‌ ازش‌ خبر داشتم‌. خودم‌ پیداش‌ کردم‌. می‌شد ازش‌ پایین‌ بپری‌. توی‌تاقچه‌ی‌ پهن‌، زیر یه‌ تاقدیس‌. اون‌جا می‌تونستی‌ خارج‌ از دید باشی‌، مگر این‌که‌کسی‌ پشت‌ سرت‌ اتفاقی‌ پایین‌ می‌اومد. فکر نمی‌کردم‌ جو با اون‌ دردی‌ که‌ توپاش‌ داشت‌ تو هر سوراخی‌ دنبالم‌ بگرده‌.
مدت‌ زیادی‌ دنبالم‌ گشت‌. قبل‌ از این‌که‌ دست‌ برداره‌ ساعت‌ها فریاد کشیدو فحشم‌ داد. حتی‌ بعد از این‌که‌ فهمیدم‌ رفته‌ واسه‌ این‌که‌ مطمئن‌ بشم‌ مدتی‌اون‌جا موندم‌. ترجیح‌ می‌دادم‌ مار ببینم‌ تا این‌که‌ برم‌ بالا پیش‌ جو. بنابراین‌مدت‌ زیادی‌ منتظر موندم‌. وقتی‌ بیرون‌ اومدم‌ غروب‌ دیروقت‌ بود و جاده‌خالی‌. گفتم‌ نکنه‌ جو واقعاً رفته‌ باشه‌.
انگار همین‌ دیروز بود، و چیزایی‌ هست‌ که‌ من‌ قبلاً درباره‌شون‌ فکرنمی‌کردم‌، ولی‌ حالا عذابم‌ می‌دن‌. مثلاً وقتی‌ که‌ رفتم‌ چراغا رو روشن‌ کنم‌ برق‌نبود. غذا هم‌ نبود. جو همه‌چیزو واسه‌ من‌ گذاشته‌ بود. اما زیاد نبود، وسکوت‌. من‌ به‌ سکوت‌ عادت‌ نداشتم‌، به‌ صدای‌ باد که‌ در تاریکی‌ می‌پیچید وترس‌آور بود عادت‌ نداشتم‌، و بدتر از همه‌ به‌ تنهایی‌.
باید باهاش‌ می‌رفتم‌. گاهی‌ فکر می‌کردم‌ باید دنبالش‌ برم‌، اما خیلی‌ دیرشده‌ بود. از پشت‌بوم‌ بالا می‌رفتم‌ و به‌ جاده‌ نگاه‌ می‌کردم‌. می‌تونستم‌ چندین‌کیلومتر رو ببینم‌، اما هیچ‌ جنبنده‌ای‌ نبود.
من‌ فکر کردم‌ اون‌جا هم‌ حتماً اتفاقی‌ افتاده‌، اون‌جایی‌ که‌ همه‌ی‌ مردم‌ هجوم‌می‌بردند. ای‌کاش‌ با جو رفته‌ بودم‌.
اگه‌ ماشین‌های‌ بعدی‌ بگذرند فکر کنم‌ جوری‌ به‌طرف‌ جاده‌ بدوم‌ که‌ اونا یامجبور بشن‌ زیرم‌ بگیرن‌ یا برام‌ وایسن‌. می‌دونم‌ همین‌کار رو می‌کنم‌.
اگه‌ ماشین‌ دیگه‌ای‌ باشه.
نویسنده: شرلی‌ آن‌ گرو
مترجم: منیژه‌ آلبوغبیش‌
نقل قول
لایک شده توسط:
#4
داستان بر دار کردنِ حسنک وزیر
فصلی خواهم نبشت در ابتدای این حالِ بر دار کردن این مرد، و پس به شرح قصه شد[1]. امروز که من این قصه آغاز می‌‌کنم، در ذی‌الحجة سنة خمسین و اربعمائه[2]، در فرّح روزگار سلطان معظّم، ابوشجاع فرخزاد بن ناصر دین‌الله، اَطالَ‌اللهُ بقائَه، از این قوم که من سخن خواهم راند یک دو تن زنده‌اند، در گوشه‌‌ای افتاده، و خواجه بوسهل زوزنی چند سال است تا گذشته شده است، و به پاسخِ آن که از وی رفت گرفتار[3]. و ما را با آن کار نیست ـ هرچند مرا از وی بد آمد ـ به هیچ‌حال. چه، عمر من به شصت و پنج آمده، و بر اثر وی می‌‌بباید رفت و در تاریخی که می‌‌کنم سخنی نرانم که آن به تعصبی و تربُّدی کشد، و خوانندگان این تصنیف گویند:«شرم باد این پیر را!» بلکه آن گویم که تا خوانندگان با من اندر این موافقت کنند و طعنی نزنند.
این بوسهل مردی امام‌زاده و محتشم و فاضل و ادیب بود. اما شرارت و زَعارتی در طبع وی مؤکّد شده ـ و لا تَبدیلَ لِخَلقِ‌الله ـ و با آن شرارت، دل‌سوزی نداشت، و همیشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی بزرگ و جبار بر چاکری حشم گرفتی و آن چاکر را لَت زدی و فروگرفتی، این مرد از کرانه بجَستی و فرصتی جُستی و تضریب کردی و المی بزرگ بدین چاکر رسانیدی و آنگاه لاف زدی که فلان را من گرفتم ـ و اگر کرد، دید و چشید ـ و خردمندان دانستندی که نه‌چنان است، و سری می‌‌جنبانیدندی و پوشیده خنده می‌‌زدندی که وی گزافگوی است. جز استادم[4] که وی را[5] فرو نتوانست برد، با آن‌ همه حیلت که در باب وی ساخت. از آن[6] در باب وی به کام نتوانست رسید، که قضای ایزد با تضریب‌های وی موافقت و مساعدت نکرد، و دیگر که بونصر مردی بود عاقبت‌نگر، در روزگار امیر محمود، رضی‌الله عنه، بی‌آن‌که مخدوم خود را خیانتی کرد[7]، دل این مسعود را، رحمه‌الله‌علیه، نگاه داشت به همه چیزها، که دانست تخت مُلک پس از پدر وی را خواهد بود. و حال حسنک دیگر بود[8]، که بر هوای امیر محمد و نگاهداشتِ دل و فرمان محمود، این خداوندزاده را[9] بیازرد و چیزها کرد و گفت که اَکفاء آن را احتمال نکنند تا به پادشاه چه رسد. همچنان‌که جعفر برمکی و این طبقه وزیری کردند به روزگار هارون‌الرشید، و عاقبتِ کار ایشان همان بود که از آنِ این وزیر آمد. و چاکران و بندگان را زبان نگاه باید داشت با خداوندان، که مُحال است روباهان را با شیران چخیدن. و بوسهل، با جاه و نعمت و مردمش، در جنب امیر حسنک یک قطره آب بود از رودی ـ فضل جای دیگر نشیند[10] ـ اما چون تعدّی‌ها رفت از وی ـ که پیش از این در تاریخ بیاورده‌ام، یکی آن بود که عبدوس را گفت:«امیرت را بگوی که من آن‌چه کنم به فرمان خداوند خود می‌کنم، اگر وقتی تخت مُلک به تو رسد حسنک را بر دار باید کرد.» ـ لاجرم چون سلطان پادشاه شد، این مرد بر مرکب چوبین نشست. و بوسهل و غیر بوسهل در این کیسنتد[11]، که حسنک عاقبتِ تهور و تهدّی خود کشید. و پادشاه به هیچ حال بر سه چیز اغضا نکند: الَخلَلُ فی‌المُلکِ و افشاءُ السِّرِّ و التَعَّرُّضُ لِلعِرضِ و نَعوذَ باللهِ منَالخِذلانِ.
چون حسنک را از بُست به هرات آوردند بوسهل زوزنی او را به علی رایض، چاکر خویش، سپرد؛ و رسید بدو از انواع استخفاف آن‌چه رسید؛ که چون بازجُستی نبود کار و حال او را، انتقام‌ها و تشفّی‌ها رفت و بدان سبب مردمان زبان بر بوسهل دراز کردند که: زده و افتاده را توان زد، مرد آن است که ـ گفته‌اند ـ العَفو عِندَالقُدرَهِ به کارتواند آور. قالَ‌اللهُ، تعالی، عَزَّ ذِکرُه، و قولهُ الحقّ:«الکاظمین‌الغیظَ و العافینَ عَنِ النّاسِ و اللهُ یحبُّ المُحسنینَ.»
و چون امیر مسعود، رضی‌الله عنه، از هرات قصد بلخ کرد، علی رایض حسنک را به بند می‌‌برد و اسخفاف می‌‌کرد و تشفبی و تعصّب[12] و انتقام می‌‌بود. هرچند می‌‌شنودم از علی ـ پوشیده وقتی مرا گفت ـ که «از هرچه بوسهل مثال داد، از کردارِ زشت در باب این مرد، از دَه یکی کرده آمدی و بسیار محابا رفتی.» و به بلخ در ایستاد[13] و در امیر دمید که ناچار حسنک را بر دار باید کرد. و امیر بس حلیم و کریم بود. و معتمد عبدوس گفت ـ روزی پس از مرگ حسنک ـ ازاستادم شنودم که «امیر، بوسهل را گفتی:«حُجتی و عذری باید کشتن این مرد را.» بوسهل گفت:«حجت بزرگ‌تر که مرد قرمطی[14] است و خلعت مصریان استد تا امیرالمؤمنین القادربالله بیازرد و نامه از امیر محمود باز گرفت[15] و اکنون پیوسته از این می‌ گوید! و خداوند یاد دارد که به نشابور، رسول خلیفه آمد و لوا و خلعت آورد و منشور و پیغام در این باب بر چه جمله بود. فرمان خلیفه در این باب نگاه باید داشت.» امیر گفت:«تا در این معنی بیندیشم.»
پس از این هم استادم حکایت کرد از عبدوس ـ که با بوسهل سخت بد بود[16] ـ که «چون بوسهل در این باب بسیار بگفت، یک روز خواجه احمدِ حسن را، چون از بار باز می‌‌گشت، امیر گفت[17] که خواجه تنها به طارم بنشیند[18]، که سوی او پیغامی است بر زبان عبدوس. و خواجه به طارم رفت و امیر، رضی‌الله عنه، مرا[19] بخواند، و گفت:«خواجه احمد را بگوی که حال حسنک بر تو پوشیده نیست، که به روزگار پدرم چند درد در دل ما آورده است، و چون پدر ما گذشته شد چه قصدها کرد بزرگ[20]، در روزگار برادرم، و لیکن بِنَرفتش[21] و چون خدای، عزّ و جل، بدان آسانی تخت و ملک را به ما داد، اختیار آن است که عذر گناهان بپذیریم و به گذشته مشغول نشویم. اما در اعتقاد این مرد سخن می‌‌گویند، بدان‌که خلعت مصریان بستد به‌رغم خلیفه، و امیرالمؤمنین[22] بیازرد و مکاتبت از پدرم بگسست و می‌‌گویند رسول را به نشابور آمده بود و عهد و لوا و خلعت آورده، پیغام داده بود که حسنک قرمطی است، وی را بر دار باید کرد. و ما این به نشابور شنیده بودیم و نیکو یاد نیست. خواجه اندر این چه ببیند و چه‌گوید» چون پیغام بگزاردم خواجه دیری اندیشید پس مرا گفت:«بوسهل زوزنی را با حسنک چه افتاده است که چنین مبالغت‌ها در ریختن خون او گرفته است؟» گفتم:«نیکو نتوانم دانست، این مقدار شنوده‌ام که یک روز یه سرای حسنک شده بود، به روزگار وزارتش، پیاده و به دُرّاعه. پرده‌داری بر وی اسخفاف کرده بود و وی را بینداخته.» پس گفت:«خداوند را بگوی که در آن وقت که من به قلعتِ کالَنجَر بودم باز داشته، و قصد جان من کردند، و خدای، عزّ و جل، نگاه داشت، نذرها کردم و سوگندان خوردم که در خونِ کس، حق و ناحق، سخن نگویم. بدان‌وقت که حسنک از حج به بلخ آمد و ما قصد ماوراءالنهر کردیم و با قدرخان دیدار کردیم، پس از بازگشتن به غزنین ما را بنشاندند و معلوم نه که در باب حسنک چه رفت[23] و امیر ماضی به خلیفه سخن بر چه روی گفت. بونصر مشکان خبرهای حقیقت دارد، از وی بازپرسید. و امیر خداوند پادشاه است. آن‌چه فرمودنی است بفرماید که اگر بر وی قَرمطی درست گردد[24] در خون وی سخن نگویم. بدان‌که وی را[25] در این مالش که امروز منم مرادی بوده است[26]. و پوست باز کرده بدان گفتم که تا وی را[27] در باب من[28] سخن گفته نیاید که من از خون همة جهانیان بیزارم. و هرچند چنین است، از سلطان نصیحت باز نگیرم، که خیانت کرده باشم: تا[29] خون وی و هیچ‌کس نریزد البته، که خون ریختن کار بازی نیست.» چون این جواب بازبردم، سخت دیر اندیشید. پس گفت:«خواجه را بگوی آن‌چه واجب باشد فرموده آید.»
خاجه برخاست و سوی دیوان رفت. در راه مرا گفت که:«عبدوس! تا بتوانی، خداوند را بر آن دار که خون حسنک ریخته نیاید، که زشت‌نامی تولد گردد.» گفتم:«فرمانبردارم.» و بازگشتم و با سلطان بگفتم:«قضا در کمین بود، کار خویش می‌‌کرد.»
و پس از این مجلسی کرد با استادم[30]. او حکایت کرد که در آن خلوت چه رفت. گفت:«امیر پرسید مرا از حدیث حسنک، پس از آن از حدیث خلیفه و گفت:«چه‌ گویی در دین و اعتقاد این مرد و خلعت‌ستدن از مصریان؟» من در ایستادم، و حال حسنک رفتن به حج تا آن‌گاه که از مدینه به وادی القُری بازگشت، بر راه شام، و خلعت مصری بگرفت، و ضرورتِ ستدن، و از موصل راه گردانیدن و به بغداد باز نشدن و خلیفه را به دل آمدن که مگر امیر محمود فرموده است، همه به تمامی شرح کردم. امیر گفت:«پس، از حسنک در این باب چه گناه بوده است؟ که اگر به راه بادیه آمدی در خونِ آن‌همه خلق شدی.» گفتم:«چنین بود. ولیکن خلیفه را چند گونهصورت کردند، تا نیک آزار گرفت و از جای بشد[31] و حسنک را قرمطی خواند. و در این معنی مکاتبات و آمد و شد بوده است. و امیر ماضی چنان که لجوجی و ضُجرتِ وی بود، یک روز گفت:«بدین خلیفة خرف‌شده بباید نبشت که من از بهرِ قَدرِ عباسیان انگشت در کرده‌ام، در همة جهان، و قَرمطی می‌‌جویم. و آن‌چه یافته آید و درست گردد، بر دار می‌‌کشند. و اگر مرا درست شدی که حسنک قرمطی است خبر به امیرالمؤمنین رسیدی که در باب وی چه رفتی. وی را من پرورده‌ام و با فرزندان و برادران من برابر است و اگر وی رمطی است من هم قرمطی باشم.» هرچند آن سخن پادشاهانه بود، به دیوان آمدم. و چنان نبشتم، نبشته ای که بندگان به خداوندان نویسند. و آخر، پس از آمد و شد بسیار، قرار بر آن گرفت که آن خلعت که حسنک استده بود و آن طرایف که نزدیک امیر محمود فرساده بودند، آن مصریان، با رسول به بغداد فرستند تا بسوزند. و چون رسول باز امد، امیر پرسید که:«آن خلعت و طرایف به کدام موضوع سوختند؟» که امیر را نیک درد آمده بود که حسنک را قرمطی خوانده بود خلیفه. و با آن همه وحشت و تعصب خلیفه زیادت می‌‌گشت، اندر نهان نه آشکارا، تا امیر محمود فرمان یافت. بنده آن‌چه رفته است به تمامی باز نمود. گفت:«بدانستم.».»
پس از این مجلس نیر بوسهل البته فرو ناایستاد از کار. روز سه‌شنبه بیست و هفتم صفر، چون بار بگسست[32]، امیر خواجه را گفت:«به طارم باید نشست، که حسنک را آن‌جا خواهند اورد با قُضات و مُزکّیان، تا آن‌چه خریده آمده است جمله به‌نامِ ما قباله نبشته شود و گواه گیرد بر خویشتن.» خواجه گفت:«چنین کنم.» و به طارم رفت. و جملة خواجه‌شماران و اعیان و صاحبِ دیوان رسالت[33] و خواجه بوالقاسم ـ هرچند معزول بود ـ و بوسهل زوزنی و بوسهل حمدوی آن‌جا آمدند. و امیر دانش‌مندِ نبیه و حاکم لشکر را، نصر خلف، آن‌جا فرستاد و قُضاتِ بلخ و اشراف و علما و فقها و مُعدِّلان و مُزَکّیان، کسانی که نامدار و فرا روی بودند، همه آن‌جا حاضر بودند و بنشسته.
چون این کوکبه راست شد، من که بوالفضلم و قومی، بیرون طارم بر دکان‌ها بودیم نشسته، در انتظار حسنک. یک ساعت ببود[34]، حسنک پیدا آمد بی‌بند، جُبّه‌ای داشت حبری‌رنگ با سیاه می‌‌زد[35]، خَلَق‌گونه، و دراعه و ردایی سخت پاکیزه، و دستاری نشابوری مالیده، و موزة میکائیلی نو در پای، و موی سر مالیده زیر دستار پوشیده کرده، اندک مایه پیدا می‌‌بود، و والی حَرَس با وی، و علی رایض، و بسیار پیاده از هر دستی. وی را به طارم بردند و تا نزدیک نماز پیشینبماند. پس بیرون آوردند و به حَرَس باز بردند. و بر اثر وی قضات و فقها بیرون آمدند. این مقدار شنودم که دو تن با یک‌دیگر می‌‌گفتند که:«خاجه بوسهل را بر این که آورد؟ که آب خویش ببرد.» بر اثر، خواجه احمد بیرون آمد با اعیان، و به خانة خود باز شد.
و نصر خلف دوست من[36] بود از وی پرسیدم که:«چه رفت؟[37]» گفت که:«چون حسنک بیامد، خواجه[38] بر پای خاست. چون او این مکرمت بکرد، همه اگر خواستند یا نه[39] بر پای خاستند. بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت، برخاست نه تمام و برخویشتن می‌‌ژکید. خواجه احمد او را گفت:«در همه کارها ناتمامی.» وی نیک از جای بشد. و خواجه، امیر حسنک را، هرچند خواست که پیش وی نشیند، نگذاشت و بر دست راست من [40] نشست؛ و دست راست، خواجه، ابوالقاسم و بوصر مشکان را بنشاند[41] ـ هرچند بوالقاسم کثیر، معزول بود اما حرمتش سخت بزرگ بود ـ و بوسهل بر دست چپ خواجه، از این نیز سخت‌تر بتابید[42]. و خواجة بزرگ روی به حسنک کرد و گفت:«خواجه چون می‌‌باشد و روزگار چگونه می‌گذارد؟» گفت:«جای شکر است.» خواجه گفت:«دل، شکسته نباید داشت، که چنین حال‌ها مردان را پیش آید. فرمانبرداری باید نمود به هرچه خداوند فرماید، که تا جان در تن است امید هزار راحت است و فَرَج است.» بوسهل را طاقت برسید[43]. گفت:«خداوند را کِرا کند که با چنین سگ قرمطی، که بر دار خواهند کرد به فرمان امیرالمؤمنین، چنین گفتن؟» خواجه به خشم در بوسهل نگریست. حسنک گفت:« سگ ندانم که بوده است، خاندان من و آن‌چه مرا بوده است از آلت و حشمت و نعمت، جهانیان دانند. جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کارِ آدمی مرگ است. اگر امروز اجل رسیده است، کس باز نتواند داشت که بر دار کُشند یا جز دار، که بزرگ‌تر از حسینِ علی[44] نیم. این خواجه که مرا این می‌‌گوید، مرا شعر گفته است و بر در سرای من ایستاده است. اما حدیث قرمطی بِه از این باید، که او را بازداشتند[45] بدین تهمت نه مرا. و این معروف است. من چنین چیزها ندانم.» بوسهل را صفرا بجنبید و بانگ برداشت و فرا دشنام خواست شد. خواجه بانگ بر او زد و گفت:«این مجلس سلطان را که این‌جا نشسته‌ایم هیچ حرمت نیست! ما کاری را[46] گرد شده‌ایم، چون از این فارغ شویمریال این مرد پنج شش ماه است تا[47] در دست شماست، هرچه خواهی بکن.» بوسهل خاموش شد و تا آخر مجلس سخن نگفت.»
«و دو قباله[48] نبشته بودند، همه اسباب و ضیاع حسنک را به جمله از جهت سلطان. و یک‌یک ضیاع را نام بر وی خواندند. و وی اقرار کرد به فروختن آن به طوع و رغبت. و آن سیم که معین کرده بودند بستد. و آن کسان گواهی نبشتند. و حاکم سجل کرد در مجلس و دیگر قضات نیز عَلَی‌الرّسمِ فی اَمثالِها. چون از این فارغ شدند، حسنک را گفتند:«باز باید گشت.» و وی روی به خواجه کرد و گفت:«زندگانی خواجة بزرگ دراز باد! به روزگار سلطان محمود، به فرمان وی، در باب خواجه ژاژ می‌‌خاییدم، که همه خطا بود، از فرمانبرداری چه چاره؟ به ستم وزارت مرا دادند و نه جای من بود. به باب خواجه هیچ قصدی نکردم و کسان خواجه را نواخته داشتم.» پس گفت:«من خطا کرده‌ام، و مستوجب هر عقوبتی هستم که خداوند فرماید. ولکن خداوند کریم مرا فرو نگذارد. دل از جان برداشته‌ام، از عیالان و فرزندان، اندیشه باید داشت. و خواجه مرا بِحِل کند.» و بگریست. حاضران را بر وی رحمت آمد. و خواجه آب در چشم آورد و گفت:«از من بِحِلی؛ و چنین نومید نباید بود که بهبود ممکن باشد. و من اندیشیدم و پذیرفتم از خدای، عزّ و جل، اگر قضایی است بر سرِ وی قومِ او را تیمر دارم[49].».»
«پس حسنک برخاست. و خواجه و قوم برخاستند. و چون همه بازگشتند و برفتند خواجه را بسیار عذر خواست و گفت:«با صفرای خویش برنیامدم.» و این مجلس را[50] حاکم لشکر و فقیه نبیه به امیر رسانیدند. و امیر، بوسهل را بخواند و نیک بمالید، که:«گرفتم که بر خون این مرد تشنه‌ای، وزیر ما را حرمت و حشمتی بایستی داشت.» بوسهل گفت:«از آن خویشتن‌ناشناسی که وی با خداوند در هرات کرد، در روزگار امیر محمود، یاد کردم[51]، خویشتن را نگاه نتوانستم داشت؛ و بیش[52] چنین سهو نیفتد.».»
«و از خواجه عمید عبدالرزاق[53] شنودم که:«این شب که دیگر روزِ آن، حسنک را بر دار می‌‌کردند، بوسهل نزدیک پردم آمد، نماز خفتن. پدرم گفت:«چرا آمده‌ای؟» گفت:«نخواهم رفت تا آن‌گاه که خداوند بخسبد، که نباید[54] رقعتی نویسد به سلطان، در باب حسنک به شفاعت.» پدرم گفت:«بنوشتمی، اما شما تباه کرده‌اید و سخت ناخوب است.» و به جایگاه خواب رفت.»
و آن روز و آن شب تدبیرِ بر دار کردنِ حسنک در پیش گرفتند. و دو مرد پیک راست کردند، با جامة پیکان که از بغداد آمده‌اند[55] و نامة خلیفه آورده‌اند که:«حسنکِ قرمطی را بر دار باید کرد و به سنگ بباید کشت، تا بار دیگر بر رغمِ خلفا هیچ‌کس خلعت مصری نپوشد و حاجیان را در آن دیار نبرد.»
چون کارها ساخته آمد، دیگر روز، چهارشنبه، دو روز مانده از صفر، امیر مسعود بر نشست و قصد شکار کرد و نشاط سه‌روزه، با ندیمان و خاصگان و مطربان؛ و در شهر خلیفة شهر را فرمود، داری زدن بر کرانِ مُصلاّی بلخ، فرودِ شارستان. و خلق روی آن‌جا نهاده بودند. بوسهل برنشست و آمد تا نزدیک دار، و [بر] بالایی ایستاد. و سواران رفته بودند با پیادگان تا حسنک را بیارند. چون از کران بازار عاشقان در آوردند و میان شارستان رسید[56]، میکائیل بدان‌جا اسب بداشته بود، پذیرة وی آمد. وی را مُواجر خواند و دشنام‌های زشت داد. حسنک در وی ننگریست و هیچ جواب نداد. عامة مردم او را لعنت کردند بدین حرکت ناشیرین که کرد و از آن زشت‌ها که بر زبان راند. و خواصِ مردم خود نتوان گفت که این میکائیل را چه گفتند. و پس از حسنک، این میکائیل، که خواهر ایاز را به زنی کرده بود، بسیار بلاها دید و محنت‌ها کشید، و امروز برجای است و به عبادت و قرآن خواندن مشغول شده است ـ چون دوستی زشت کند چه چاره از بازگفتن.
و حسنک را به پای دار آوردند، نَعُوذُ باللهِ مِن قضاءِ السُّوءِ. و پیکان[57] را ایستادانیده بودند که:«از بغداد آمده‌اند.» قرآن‌خوانان قرآن می‌‌خواندند. حسنک را فرمودند که:«جامه بیرون کش!» وی دست اندر زیر کرد، و اِزاربند استوار کرد و پایچه‌های اِزار را ببست، و جُبّه و پیراهن بکشید و دور انداخت با دستار، و برهنه با ازار بایستاد، و دست‌ها در هم زده، تنی چون سیم سفید و رویی چون صدهزار نگار. و همة خلق به درد می‌ گریستند. خُودی، روی‌پوش آهنی، آوردند، عمداً تنگ، چنان‌که روی و سرش را نپوشیدی. و آواز دادند که «سر و رویش را بپوشید تا از سنگ تباه نشود، که سرش را به بغداد خواهیم فرستاد نزدیک خلیفه.» و حسنک را همچنان می‌‌داشتند. و او لب می‌‌جنبانید و چیزی می‌‌خواند تا خُودی فراختر آوردند.
و در این میان احمدجامه‌دار بیامد سوار، و روی به حسنک کرد و پیغامی گفت که:«خداوند سلطان می‌ گوید:«این آرزوی تست که خواسته بودی که:«چون پادشاه شوی ما را بر دار کن[58].» ما بر تو رحمت خواستیم کرد، اما امیرالمؤمنین نبشته است که تو قرمطی شده‌ای و به فرمان او بر دار می‌‌کنند.».»
حسنک البته هیچ پاسخ نداد. پس از آن، خُودِ فراختر که آورده بودند، سر و روی او را بدان بپوشانیدند. پس آواز دادند او را که:«بِدو!» دم نزد و از ایشان نیندیشید. هرکس گفتند:«شرم ندارید، مرد را که می‌‌بکُشید به دار، چنین کنید و گویید!» و خواستند که شوری بزرگ به پای شود[59]. سواران سوی عامّه تاختند و آن شور بنشاندند. و حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند، بر مرکبی که هرگز ننشسته بود. و جلاّدش[60] استوار ببست، و رسن‌ها فرود آورد. وآواز دادند که:«سنگ دهید![61]» هیچ‌کس دست به سنگ نمی‌کرد، و همه زار زار می‌‌گریستند خاصّه نشابوریان. پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند. و مرد خود مرده بود، که جلادش رسن به گلو افکنده بود و خبه کرده.
این است حسنک و روزگارش و گفتارش، رحمه‌اللهِ علیه، این بود که گفتی:«مرا دعای نیشابوریان بسازد.» و نساخت. و اگر زمین و آبِ مسلمانان به غصب بستد، نه زمین ماند و نه آب. و چندان غلام و ضیاع و اسباب و زر و سیم و نعمت هیچ سود نداشت. او رفت و این قوم که این مکر ساخته بودند نیز برفتند، رحمه‌الله علیهم. و این افسانه‌ای است بسیار با عبرت. و این همه اسباب منازعت و مکاوحت، از بهر حُطام دنیا، به یک سوی نهادند. احمق مردا که دل در این جهان بندد، که نعمتی بدهد و زشت باز ستاند...
رودکی گوید:
به سرای سپنج، مهمان را
دل نهادن همیشگی، نه‌رواست
زیر خاک اندرونت باید خفت
گرچه اکنونت خواب بر دیباست
با کسان بودنت چه سود کند؟
که به گور اندر شدن تنهاست
یار تو زیر خاک، مور و مگس
بَدَلِ آن‌که گیسوَت پیراست
آن‌که زلفین و گیسوَت پیراست
گرچه دینار یا درمش بهاست
چون ترا دید زردگونه شده
سرد گردد دلش، نه نابیناست
چون از این فارغ شدند، بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند، و حسنک تنها ماند، چنان‌که تنها آمده بود از شکم مادر. و پس از آن شنیدم از ابوالحسن خربلی، که دوست من بود و از مُختَصّان بوسهل که:«یک روز شراب می‌‌خورد[62] و با وی بودم، مجلسی نیکو آراسته و غلامان بسیار ایستاده و مطربان همه خوش‌آواز. در آن میان فرموده بود تا سر حسنک پنهان از ما آورده بودند و بداشته در طبقی با مِکَبَّه[63]. پس گفت:«نوباوه‌ای آورده‌اند، از آن بخوریم.» همگان گفتند:«خوریم.» گفت:«بیارید.» آن طبق بیاوردند و از او مِکبّه برداشتند. چون سر حسنک را بدیدیم همگان متحیر شدیم. و من از حال بشدم. و بوسهل بخندید، و به اتفاق[64] شراب در دست داشت، به بوستان ریخت. و سر، بازبردند. و من، در خلوت، دیگر روز او را بسیار ملامت کردم. گفت:«ای بوالحسن، تو مردی مرغ‌دلی، سر دشمنان چنین باید.» و این حدیث فاش شد. وهمگان او را بسیار ملامت کردند بدین حدیث، و لعنت کردند.»
و آن روز که حسنک را بر دار کردند، استادم، بونصر، روزه بِنَگشاد و سخت غمناک و اندیشه‌مند بود چنان‌که به هیچ‌وقت او را چنان ندیده بودم. می‌‌گفت:«چه امید ماند؟» و خواجه احمدِ حسن هم بر این حال بود، و به دیوان ننشست.
و حسنک قریب هفت سال بر دار بماند، چنان‌که پای‌هایش همه فروتراشید و خشک شد، چنان‌که اثری نماند. تا به دستوری فروگرفتند و دفن کردند، چنان‌که کس ندانست که سرش کجاست و تن کجاست.
و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور. چنان شنیدم که دو سه ماه از او این حدیث نهان داشتند. چون بشنید جزعی نکرد چنان‌که زنان کنند؛ بلکه بگریست به‌درد، چنان‌که حاضران از درد وی خون گریستند. پس گفت:«بزرگا مردا که این پسرم بود! که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان.» و ماتم پسر سخت نیکو بداشت و هر خردمند که این بشنید بپسندید، و جای آن بود[65]...
-----------------------------------------------
پانویس‌ها:
[1] خواهم شد، کلمة «خواهم» به قرینة خواهم نبشت حذف شده است.
[2] سال چهارصد و پنجاه.
[3] در آن جهان، گرفتار پاسخ گفتن به کارهایی است که در این جهان کرده است.
[4] استادِ بیهقی و مراد بونصر مشکان است.
[5] بونصر مشکان را.
[6] از آن رو و بدان سبب.
[7] کرده باشد.
[8] روش حسنک غیر از روش بونصر بود.
[9] مسعود را.
[10] فضل و دانش خود صحبت و سخن دیگری است و جای دیگری دارد.
[11] در این میانه چه‌کاره‌اند!
[12] در اصل چنین است، اما شاید «تعسّف» باشد به معنی بی‌راهی و ناروایی.
[13] فاعل «درایستاد» بوسهل است.
[14] قَرمِطی: منسوب به قرمط لقب حمدان، و آن نسبتی است طعن‌آمیز که به فرقة اسماعیلیه می‌دادند و آنان را به بی‌دینی متهم می‌کردند.
[15] خلیفه رشتة مکاتبه با محمود را گست.
[16] عبدوس با بوسهل بد بود.
[17] امیر خواجه احمد حسن را گفت.
[18] امر غایب است.
[19] عبدوس را.
[20] چه قصدهای بزرگی کرد.
[21] از پیش نرفت، نتوانست پیش ببرد.
[22] مراد «القادر بالله» خلیفة عباسی است.
[23] مراد این است که معلوم من نشد و ندانستم که با حسنک چه کردند.
[24] اگر قَرمطی بودن حسنک ثابت شود.
[25] خواجه را.
[26] مراد از عبارت این است که وزیر می‌‌گوید:«دربارة خون حسنک بدان سبب سخن نمی‌گویم که حسنک گمان نبرد که در گوشمالی یافتن او من مرادی و نفعی داشته‌ام. مرجع ضمیر «وی» وزیر است و مرجع ضمیر من در «منم» حسنک است (و ممکن است جای این عبارت را پس از عبارت بعد یعنی عبارت «و پوست باز کرده... سخن نیاید» قرار داد تا با توضیحی که دادیم معنی استوارتری بیابد).
[27] حسنک را.
[28] من که خواجه احمدم.
[29] تا=زنهار.
[30] مسعود غزنوی با بونصر مشکان استاد بیهقی نویسندة تاریخ.
[31] تعبیرهای گوناگون برای خلیفه کردند تا سخت رنجیده‌خاطر شد و متغیر گردید.
[32] هنگامی که بار پایان یافت.
[33] این شغلرا در آن زمان بونصر مشکان داشته است.
[34] یک ساعت شد یا به قر یک ساعت طول کشید.
[35] متمایل به سیاه بود، سیاه می‌‌نمود.
[36] دوست بیهقی نویسندة تاریخ.
[37] چه روی داد و چه گفته شد؟
[38] مراد خواجه احمد بن حسن میمندی است.
[39] همه خواه ناخواه.
[40] نصر خلف.
[41] خواجه (احمد بن حسن)، ابوالقاسم و بونصر مشان را دست راست خود بنشاند.
[42] بوسهل از این‌که محل نشستنش دست چپ وزیر واقع گشت بیش‌تر خشمگین شد.
[43] تحمل و تاب بوسهل تمام شد.
[44] امام سوم شیعان.
[45] فروگرفتند و به زندان کردند.
[46] برای کاری.
[47] به معنی «که».
[48] در اصل چنین است و ممکن است «و در قباله» باشد.
[49] اگر حسنک بمیرد زنان و فرزندان و کسان و بستگانش را تعهد و تیمار و نگداری کنم.
[50] شرح آن‌چه در این مجلس رفته بود.
[51] آن خوشتن‌ناشناسی که حسنک در هرات نسبت به شما کرد به یادم آمد.
[52] دیگر.
[53] مراد فرزند وزیر اعظم احمد بن حسن میمندی است.
[54] مبادا.
[55] چنین وانمود کردند که از بغداد آمده‌اند.
[56] حسنک.
[57] (جمعِ فارسی پیک)، قاصد، نامه‌بر.
[58] اشاره است به گفتة خود حسنک که:«اگر وقتی تخت ملک به تو رسد حسنک بر دار باید کرد.» (نگاه کنید به صفحة 41 کتاب «گزیدة تاریخ بیهقی» به کوشش دکتر محمد دبیر سیاقی، انتشارات علمی و فرهنگی.)
[59] نزدیک بود شوری بزرگ به‌پا شود.
[60] جلاّد او را.
[61] سنگ زنید!
[62] بوسهل زوزنی.
[63] سرپوش.
[64] اتفاقاً.
[65] جای پسندیدن هم بود.

نویسنده: ابوالفضل محمدبن‌حسین بیهقی
به کوشش: دکتر محمد دبیر سیاقی
برگرفته از کتاب «گزیده تاریخ بیهقی» به کوشش دکتر محمد دبیر سیاقی، چاپِ شرکت انتشارات علمی فرهنگی
نقل قول
لایک شده توسط:
#5
عافیت
باد گرم باد گرمی که به آهستگی و لختی می‌وزد لنگ‌هایی را، که بر دیوار و شاخه های پژمرده درخت‌ها آویخته‌اند، تکان می‌دهد. چند دکان نیمه‌خراب و یکی دو خانه پراکنده اکنون در این گرمای کشنده و در زیر این آفتاب داغ سرسام‌آور، دیگر گویا نقطه‌های سیاهی بیش نیستند که در این منطقه خارج شهر در میان زباله‌ها و پستی و بلندی‌ها و جوی‌های بی‌آب و دیوارهای گلی فرو ریخته قرار گرفته‌اند. دکان‌ها و خانه‌ها عبوس و خسته به نظر می‌آیند. آیا بدین علت که درهایشان بسته است؟
اما حمام «گل ناز» باز است. گویی دهانش را از وحشت یا خستگی گشوده و دیگر نتوانسته است ببندد. مردی که ناگهان از پشت تپه زباله‌ها به سوی حمام آمده است و چتر پاره‌ای در دست دارد اندکی صبر می‌کند که تابلو حمام را بخواند. اما پیش از آن سعی می‌کند که چتر را برسر بگیردبی‌فایده است… دستش آهسته به پائین می‌آید. «گرمابه گل‌نازعمومی زنانه و مردانهدارای هفت دستگاه دوش خصوصی». مرد کمی پابه‌پا می‌کند و بعد می‌گذرد و در گذشتن نگاهش به کاغذی می‌افتد که به دیوار حمام چسبانده‌اند: «حمام عمومی برای تعمیرات لازم تعطیل است.»
و حالا ما در حمام خصوصی هستیم. یک سرسرای دراز که به دالان بیشتر شبیه است و در دو طرف آن صندلی‌های لهستانی گذاشته‌اند. صاحب حمام پشت دخلش چرت می‌زند، مگر وقتی که تسبیح درازش از لای انگشت‌ها بلغزد و بیفتد. ریش بلند حنا بسته و سر تراشیده‌ای دارد. کت و شلوار پوشیده است و کراوات کهنه‌ای بسته است و عرق چنان صورتش را پوشانده است که انگار... بادبزن از دست دیگرش می‌افتد. خمیازه‌ای می‌کشد و به آن‌ها که منتظرند نگاه می‌کند و چشم‌هایش را می‌بندد.
در سرسرا مردی جابه‌جا می‌شود. صدای صندلی. با روزنامه‌ای که در دست دارد خودش را باد می‌زند و بلند می‌گوید:
پنکه کار نمی‌کند؟ مگر هنوز برق قطع است؟
صاحب حمام در وضع خود تغییری نمی‌دهد. مگرنه این‌که مشتری خود جواب خودش را داده است؟
یک دختر تازه سال از بی‌حوصلگی به‌خودش ور می‌رود. لباس و موهایش آخرین مد است، اما چشم‌های خمار بی‌حالتی دارد. ظاهراً دوره این یکی دیگر گذشته است. از داخل نمره‌ها صدای مبهم و گنگ سرفه و ریختن آب و صحبت‌های نامفهوم به گوش می‌رسد. ناگهان ساعت دیواری زنگ می‌زند. مرد به‌خود می‌آید و روزنامه را مرتب می‌کند (آخر او هم چرت می‌زده است) و خواندنش را دنبال می‌کند: «هر مادری وظیفه دارد که کودک خود را با شیر خودش تغذیه کند، زیرا برای کودک غذای بهتر از شیر مادر نیست. شش الی دوازده ساعت بعد از این‌که کودک شما...»کودک من؟«… به‌دنیا آمد باید او را شیر بدهید...» مرد ملتمسانه به دختر نگاه می‌کند. نگاهش ترسیده و ناراحت است. اما دختر زیر لب آهنگ oh، oh، oh را با سوت می‌زند و گویا در رویا فرو رفته است. مرد زیر لب می‌گوید: «نه... نه...» سرفه‌اش می‌گیرد و بلندتر می‌گوید: «این بی‌عدالتی نیست؟» عادتی دارد که حرف‌های خود را به صورت سوال بیان می‌کند. دختر می‌گوید: « با من بودید؟»
نه... نه...
و مرد باز سرش را در روزنامه فرو می‌برد: «... قبل از آمدن شیر، ماده‌ای به نام ماک از سینه‌های شما می‌آید که حاوی مواد مغذی است.» ورق می‌زند. «کاپیتان گفت امشب حرکت نخواهیم کرد و در حالی که چهره‌اش را به سوی جزیره ماریبو باز می‌گرداند ادامه داد: در این جزیره حوادث عجیبی روی می‌دهد. می‌گویند هر کسی به آن‌جا برود سنگ می‌شود.»
مرد روزنامه را روی تنها میز کوچکی که در میان سرسرا گذاشته‌اند می‌اندازد و مثل مجسمه‌ای سنگی، بی‌حرکت و بی‌اعتنا، می‌نشیند. دست‌هایش از دو سو آویزان است و عرق تمام بدنش را مرطوب کرده است. دختر با حرکات سنجیده و حساب شده برمی‌خیزد و مجله مصوری برمی‌دارد. بیش از آن کم حوصله است که بخواند. تندتند ورق می‌زند و فقط نگاهی می‌کند و پای راستش را هم با فواصل موزون به زمین می‌زند.
oh! این‌جا! «کیم نواک با دست چپ کار می‌کرد و پدرش سعی بسیار به خرج می‌داد تا او را عادت به کار کردن با دست راست بدهد، ولی بی‌فایده بود. به همین جهت دیوانگیش بیشتر گل می‌کرد. با وجود این بر اثر همین سعی و کوشش‌ها عادت چپ کاری کیم نواک ترک شد. و حالا با دست راست کار می‌کند.» دختر زیر لب می‌گوید:
درست مثل من.
و oh زیر عکس یک بچه قنداقی: «... مردم شناسی، از: کوتاه. این شخص یا بهتر بگوئیم این آقای دوماهه یکی از بهترین هنرپیشگان و کارگردانان عالم سینما و علی‌الخصوص سینمای وطن ما به شمار می‌رود که از او فیلم‌های زیادی دیده‌ایم که محض نمونه می‌توان از همه آن فیلم‌ها نام برد. چنان‌چه اسم او را می‌دانید پاسخ را به ضمیمه چهار ریال...»
حیوونی!
آه! مراسم انتخاب دختر عشق در بعد از ظهر...» و «مصاحبه». دختر ناگهان راست می‌نشیند: این شرح مصاحبه با خانمی است که او توسط پست به نفعش اظهار نظر کرده است. دختر از کیفش یک آدامس بیرون می‌آورد و در دهان می‌گذارد و می‌خواند. زیر عکس یک زن پنجاه‌ساله که دامن خیلی کوتاه پوشیده و دست چپش را دراز کرده است و انگار از میان انگشت‌هایش این عنوان‌ها بیرون ریخته است: «نه تنها در شئون فرهنگی، بلکه در همه چیز، من هم معتقدم، بله، باید انقلاب کرد.» دختر نمی‌تواند بخواند. ناگهان فکر کشنده‌ای به سرش‌زده است: آیا او هم در پنجاه سالگی همین‌طور می‌شود؟ نه این که انقلابی، نه، بلکه با این پاهای قناس، و مگر مجبور بوده است که دامن کوتاه بپوشد؟ آدامس را تف می‌کند و دزدانه نگاهی به پاهای خود می‌کند و می‌خواند: «دیروز پس از آن‌که مدتی در وسط اتوبوس ایستادم و به این‌طرف و آن‌طرف پرتاب شدم و هیچ یک از آقایان حاضر نشد جایش را به من واگذار کند با نظریه دوستم که مدت‌ها بود مخالفش بودم موافق شدم که ما همجنسان باید ارزش واقعی خود را به اثبات برسانیم.»
دختر آهی می‌کشد، مجله را می‌بندد و روی زانویش می‌گذارد و به عکس تمام رنگی روی جلد، که گویا دختر شایسته نیکاراگوئه است، خیره می‌شود و باز در رویا فرو می‌رود.
صاحب حمام دیگر مقاومت خود را از دست داده است: سرش را روی میز گذاشته و صدای خرخرش بلند شده است. تسبیح و بادبزنش، هر کدام به گوشه‌ای، افتاده‌اند.

دوش نمره 1
جوانی که یک ربع ساعت پیش آمده است و گرد سفید بر سر و رو دارد تازه لباس‌هایش را کنده و به میخ آویخته است. کیسه و صابون و شانه‌اش را برداشته است و می‌خواهد برود زیر دوش. (پیش از آن دو ساعت تمام در خیابان‌های خاکی و خراب شهر پرسه زده بود و به همه گفته بود: «کجا می‌شود دوش گرفت؟» و کسی جوابش نداده بود تا این‌که از عصبانیت و خستگی و گرما کلافه شده بود و از شهر بیرون آمده بود. مردی که چتر کهنه‌ای در دست داشت او را به حمام گلناز راهنمایی کرده بود و در جواب تشکر او گفته بود: «همین یکی را داریم».

دوش نمره 2
مرد قوی هیکلی با ریش مشکی و سر نیمه تراشیده و بدن ورزیده پرمو لخت مادرزاد قدم می‌زند. به تمام بدنش چیزی مالیده است که اسامی مختلفی دارد (مرد خیلی غلیظ و شدید گفته بود : «نوره بیاورید». و همین‌طور که زیر لب دعا می‌خواند (راستی از کجا معلوم است؟ شاید فحش می‌دهد و یا قدم‌هایش را می‌شمارد؟) گاهی سر موئی را می‌گیرد و اندکی می‌کشد تا ببیند وقت شستن رسیده است یا نه. بیچاره نمی‌داند که با این کارها داستان کوتاه آقای صادقی را کمی ناتورالیستی می‌کند.در سرسرا مرد کم‌کم عصبی شده است (ظاهراً باید بین «عصبی» و «عصبانی» فرقی باشد وگرنه همه مردم یا عصبی می‌شوند و یا عصبانی) به هر حال برای او فرق نمی‌کند، برمی‌خیزد و به انتهای سرسرا می‌رود، همان‌جا که در تاریکی محض فرو رفته است (آه! این کلمات را هم در داستان جزیره ماریبو خوانده بود). ناگهان چشم‌هایش از دهشت و حیرت بازتر می‌شود: مردی روی توده لنگ‌ها، چوب‌ها، کفش‌ها و دیگر چیزهای از کار افتاده نشسته است و قرآن می‌خواند. صدایش به قول هنرمندان نه بد است و نه خوب، یعنی در واقع از همان قماش است که «ای! می‌شود کاریش کرد». سر و وضع بدی ندارد و مرد تصمیم می‌گیرد (مرد همیشه در نظایر این حالات قضاوت نمی‌کند، بلکه تصمیم می‌گیرد) که گدا یا معلول نیست (این هم از گرفتاری‌های اوستدستور زبان دشمن شماره اول اوست. آخر «علیل» است یا «معلول» و یا هردو ؟).
سرانجام مرد جیب‌های خود را می‌کاود و یک سکه نقره با ترس و شرم گوشه‌ای می‌گذارد. مرد قرآن خوان از پشت عینک ذره بینی به نحو بی‌سابقهیا شاید غیرعادیبه او نگاه می‌کند و باز سرش را پائین می‌اندازد؛ ظاهرا قصه اصحاب‌کهف را می‌خوانده است یا اصحاب لوط را. مرد کمی مردد می‌ماند و بعد با لحن پوزش‌خواه می‌پرسد:
یکی بودند ؟
دست مرد قرآن خوان به نرمی و مهارت سکه را از حوزه دید بیرون می‌برد. خودش می‌پرسد:
 یکی بودند؟ کی‌ها؟
مرد سرخ می‌شود و عرق می‌کند و می‌داند که این عرق دیگر از گرما نیست:
 کهفی‌ها و لوطی‌ها...
 مرد قرآن خوان خودش را به عقب، در تاریکی محض، می‌کشاند و چیز نامفهومی می‌گوید. مرد به سر جایش برمی‌گردد و تصمیم می‌گیرد که صاحب حمام دیگر شورش را درآورده است. نمی‌تواند بگوید خرخر او به گاومیش بیشتر شبیه است و یا به «آرزوپولوس»، اما می‌بیند که به طور کلی وضع عنیف و غم‌انگیزی پیدا کرده است.
 خوب! بله، الهام ممکن است به سراغ همه‌کس بیاید و مرد کمی می‌اندیشد. اما نه، اخمش درهم می‌رود: نخست این‌که بیهوده خواسته است موجز فکر کند، چون خرخر به گاومیش شبیه نمی‌شود و شاید به خرخر او شبیه باشد که این هم محل بحث است (آه! خسته شدم دیگر، این مگس‌های لعنتی!) و دیگر این‌که «آرزوپولوس» هم گویا از محصولات جزیره ماریبو بود. مرد وا می‌ماند، نفس‌های بلندی می‌کشد و یکسره خود را به مگس‌ها و گرما می‌سپارد. دیگر کاملاً بی دفاع است.

دوش نمره 3
زن خوشگلی زیر دوش ایستاده است و به سرش صابون می‌زند.
اگر از پشت او را ببینند آیا این‌کار، همان‌طور که مفسران روزنامه‌ها می‌گویند، مستلزم باز کردن در نیست؟ شاید منظره بدیعی به چشم بیاید (بستگی به کسی دارد که در را باز می‌کند).
کفلش اندک لرزشی دارد و قطره‌های آب و حباب‌های صابون به نرمی بر سرتاسر بدنش می‌لغزند.

دوش نمره 4
مردی به شکم خوابیده است و به زور نفس می‌کشد و دلاک، می‌توان گفت که تقریباً با خیال راحت، رویش نشسته است و هر وقت که میلش کشید کیسه را در آب فرو می‌برد و به شدت به هر جای بدن او که دلش خواست می‌کوبد. بله، جز کوبیدن چیز دیگری نمی‌توان درباره کار او گفت...
در سرسرا دختر برمی‌خیزد. بوی عطرش ناگهان مثل نسیم می‌وزد. کمی با انگشت‌هایش بازی می‌کند، بعد سعی می‌کند که چین و چروک لباسش را مرتب کند. اما این‌همه با چشم‌های نیمه خمار و گوسفندوارش کمی ناجور است. می‌کوشد که صاحب حمام را بیدار کند:
گرام ندارید؟
صاحب حمام ناگهان بیدار شده است. آیا کسی آب سرد به روی او پاشیده است؟
گفتم گرام...
از حامد بپرس... خیلی خوب، نه، از حامد بپرسید.
شاگردتان؟ ولی او کجاست؟ پیدایش نیست.
صاحب حمام ظاهراً به یاد آورده است که چهار زن عقدی دارد. از آن گذشته عرق از نوک ریش زیبایش سرازیر است.
ریشتان خیلی زیباست، می‌دانستید؟
فعلگی می‌کند... بیرون شهر فعلگی می‌کند.
دختر به چیزی تکیه می‌دهد که اسامی مختلف دارد. صاحب حمام روی آن نوشته است: پیش‌خوان. دختر آن را یک نوع کی‌وسک می‌داند (طبق معمول فرهنگ نویسان: بر وزن بی‌علم) و پدرش که کارمند بانک است، (بانکی که تاکنون در این شهر به کسی جایزه نداده است) به این چیزها باجه می‌گوید. دختر آدامسش را تف می‌کند و سعی می‌کند که با حرکات دست به صاحب حمام حالی کند. حتی کمی راک اندرول می‌رقصد، نمی‌دانم، شاید کمی هم تویست می‌رقصد. این‌جا دیگر صاحب حمام به تمامی بیدار می‌شود. وحشت همه وجودش را فرا گرفته است.
گرام چیزی است شبیه رادیو. دادادا... دادادا...
صاحب حمام می‌نشیند. کمی قوت قلب پیدا کرده است. دست می‌برد و از زیر باجه شربت قند و تخم ریحانی را که زوجه دومش برایش درست می‌کند بر می‌دارد و می‌خورد. وقتی می‌خواهد بگذارد سرجایش می‌پرسد:
شما میل ندارید؟ گرام چیزی است شبیه رادیو؟
ندارید؟
آه بله... توی خانه... یعنی نه... چطور دیگر... چه بگویم؟ برق که می‌دانید نیست، ماشین‌ها هم که می‌دانید کار نمی‌کنند...
ترانزیستوری؟
می‌دانید که قوه نیست اهل همین‌جا هستید. دیگر؟... از آن آقا بپرسید بهتر نیست؟
دختر به امتداد انگشت او نگاه می‌کند: «همان مرد مشتری.» زیر لب می‌گوید : «پیف» و شانه‌هایش را بالا می‌اندازد. بعد مثل این‌که می‌خواهد هیستری بگیرد:
بله، سینما هم که می‌دانم نیست، تآتر هم که می‌دانم نیست، شو... و حتی پارتی (به گریه می‌افتد).
صاحب حمام به زور یک جرعه از شربت خانگی به او می‌خوراند. دختر حالش جا می‌آید. صاحب حمام می‌پرسد:
چه گفتید؟ تآتر؟
دختر باز شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و روی زمین تف می‌کند و به طرف صندلی‌ها می‌رود و در رفتن می‌گوید:
همان... همان تماشاخانه، دیگر.
در گوش‌هایش را می‌گیرد که بار دیگر نشنود چه گفتید. قیافه بامزه‌ای پیدا می‌کند.

دوش نمره 5
تقریباً یک خانواده است، به استثنای رئیس آن. زنی جاافتاده، کلفَت، یک دختر بالغ، پسر شیرخوار، دو دخترک قد و نیم قد. دختر بزرگ با بی‌میلی و انگار که در رویا سر بچه‌ها را می‌شوید و آن‌ها جیغ می‌زنند. کلفت بچه شیرخوار را به کول گرفته و برایش آواز می‌خواند. ظاهراً آوازش کم از جیغ بچه نیست. زن به تدریج قیافه بخت‌النصر را به خود می‌گیرد (البته عکس‌های بخت النصر متعدد و متفاوت است، شاید در این‌جا اشاره‌ای باشد به تصویر او که در کتابی چاپ شده است در شهر لیدن از بلاد هولاند).چه می‌گفتم ؟ زن حنا بسته و گوشه‌ای درون یک طشت بزرگ چهارزانو زده است. گاهی با نوک انگشت گلوله‌های حنا را که روی صورتش به پائین می‌لغزند می‌گیرد. کمی فکر می‌کند و بعد آن‌ها را برمی‌گرداند سر جای اول‌شان. خب، کار بخت‌النصرها هم در همین حدودها بوده است... (لیدن از بلاد هولاند.)

دوش نمره 6
کامل مردی است (نمی‌توان گفت «مرد کاملی است ؟») که جلو آینه ریش می‌تراشد. بخار آب. و او چیزی نمی‌بیند. با دستش پاک می‌کند و باز می‌تراشد. تقریباً یک طرف صورتش را تمام کرده است. از زیر چانه‌اش خون می‌آید (کامل مرد، مرد کامل مرد، می‌اندیشد که آیا این یکی از دلایل مخالفان تراشیدن ریش نیست؟).

دوش نمره 7
پیرمردی است که شستشویش را تمام کرده است (اگر به کارهای او بتوان شستشو گفت) سر بینه نشسته است و لباس می‌پوشد. سیگارش از جائی نادیدنی دود می‌کند.
درست در همین لحظه (و اگر بخواهیم بیشتر تاکید کنیم باید از داستان‌های شب الهام بگیریم) آری، درست در همین لحظه جوان نمره اول رسیده است زیر دوش، شیر را باز می‌کند: یکی دو قطره. بیشتر باز می‌کند: سه چهار قطره. تا آخرش باز می‌کند: به اندازه یک کف دست آب روی سرش می‌ریزد.
مرد احساس سوزش می‌کند شتابان به طرف شیر می‌رود: یکی دو قطره... همین و همین!
زن خوشگل سرش را مشت می‌دهد (آن‌چنان که معمول زن‌ها است)، یک دفعه چشمش می‌سوزد، صورتش را زیر دوش می‌گیرد و ناگهان بیهوده به یاد پایتخت و آن خوشی‌ها... آن... شیر را باز می‌کند: فقط آن‌قدر آب هست که چشم‌هایش را از سوختن بازدارد.
دلاک که خستگی‌اش رفع شده است، ظاهراً صلاح در آن می‌بیند که برخیزد. می‌گوید: «بروید زیر دوش تا بعد صابون‌تان بزنم.» مرد بیچاره از تاب و توان افتاده است. در دل خدا را شکر می‌گوید که از تحمل این بار سنگین رهائی یافته است، و به بدن خود نگاه می‌کند: چرک‌ها به تنش مانده است. به سختی و آهستگی دستش را به طرف شیر می‌برد: افسوس!
حنا به سر زن جاافتاده خشکیده است. دیگر نمی‌توان او را به بخت‌النصر تشبیه کرد. اوه، اما چرا... نویسندگانی داریم که تاریخ و اساطیر را به هم می‌آمیزند ولی مگر می‌شود زن بدبخت را معطل نگاه داشت؟ دخترش می‌گوید: «مامان جان! دیگر بس نیست، بلند شوید، برای فشارخون و واریس و رماتیسم و بواسیرتان هم بد است» زن بلند می‌شود که بشوید. یکی از دختر بچه‌ها به قصد شیطنت هر دو شیر را تا ته باز می‌کند و دست‌های کوچکش را به هم می‌کوبد: فقط هوا است، فقط هواست که با صدای ناشنیده‌ای خارج می‌شود. بچه‌ها و کلفت از شادی به هوا می‌جهند. (آه ! این یکی هوای دیگری است.)
مرد کامل مرد، طاس را خالی می‌کند که آب تازه بریزد. با یک انگشت زیر چانه‌اش را به سختی می‌فشرد... دست خالی برمی‌گردد.
پیرمرد سیگارش را گم کرده است، هرچند که از جائی دود آن به هوا برمی‌خیزد. وقتی از کوشش‌هایش مایوس می‌شود، چمدانش را برمی‌دارد و در را می‌گشاید که برود بیرون.
موافقید؟ موافقید که این‌جا دیگر از داستان‌های روز الهام بگیریم؟ در همین لحظه، درست در همین لحظه، آری در همین لحظه، آری درست در همین لحظه... آه! خسته شدن کشنده‌تر از احساس ابتذال است.
همه آن‌ها که در نمره‌ها بودند به در می‌کوبند. دخترک به بالا می‌جهد. صاحب حمام فریاد می‌زند:
حامد ! حامد !
پیرمرد، که در را باز کرده بود و می‌خواست بیاید بیرون، نمی‌دانم شاید از روی غریزه یا ترس ناگهانی باز به درون بینه کشیده می‌شود.
صاحب حمام صدایش را بلندتر می‌کند. از انتهای سرسرا، از میان صندلی‌ها و مبل‌های نیمه شکسته و تاریکی... آه، اما نه... از اتاقی که روی آن نوشته‌اند «انبار» موجودی بیرون می‌آید. قدم‌هایش سنگین است. رنگ دختر می‌پرد. شاید اگر الفباء تغییر کرد این اشکالات برطرف شود. صاحب حمام می‌خندد و یک ردیف دندان‌های طلایش را نشان می‌دهد (این تازه کاری یا بی‌انصافی نویسنده است. نشان چه کسی می‌دهد؟ و تازه هر کس بخندد دندان‌هایش آشکار می‌شود). حامد انگار در انبار زغال بوده است. صاحب حمام توضیح می‌دهد:
نه... نه... او سفیدپوست است (و دست‌هایش را به هم می‌مالد. مثل این‌که نومید شده است، و دیگر نمی‌تواند کاری بکند)
دختر می‌کوشد که به مشتری مرد متوسل شود، اما او به همان حال و هیئت مانده است. حتی دیگر عرق هم نمی‌کند. دختر دست می‌زند: یخ!
بله... بله... شما که او را می‌شناختید. مادام موازل، قلبش مثل طوطی، خودش مثل...
حامد می‌گوید:
خیلی خوب، بس است، وقتی نمی‌توانی مجبور نیستی. یک چیزهایی توی این روزنامه‌ها می‌خوانی... و بعد؟ بعدش به هر کس رسیدی تحویل می‌دهی... وقتی نمی‌توانی مجبور نیستی...
صدای مشت‌های غضب آلود و پاهای پرشتاب که به درها می‌خورند... حامد می‌گوید:
خیلی خوب... آب هم نیست... (به روبه رویش، خیره نگاه می‌کند)
صاحب حمام دیوانه وار برمی خیزد و به طرف یک تلفن دراز که به دیوار نصب کرده اند می دود. دختر می گوید :
آه ! من خیلی احساساتی هستم، معلوم است دیگر. این همان حامد خودمان است ؟
حامد به او نگاه می کند، اما لبخند نمی‌زند. (ظاهراً در این‌گونه مواقع باید لبخند زد یا نزد، نمی‌دانیم. من و حامد). دختر به تندی رویش را برمی‌گرداند.
صاحب حمام دیوانه‌وار با تلفن ور می‌رود:
این هم فینیشت!
چی؟
چشم‌های دختر گرد شده است، یا دیگر به شکل اول خود نیست (آخر چشم‌های او بیضی بود.)
خیال می‌کنید فقط شما زبان خارجه‌ای یاد گرفته‌اید؟ هی‌گرام! گرام معلوم است دیگر یعنی چه: اخوی گرام. این هم یعنی تلفن بی‌تلفن. سیم‌های تلگراف را هم که شنیده‌اید بریده‌اند. (کسی چنین چیزی نشنیده است.)
حامد می‌گوید:
دزدیده‌اند. برای او...
برای کی؟
باز احمق نشو، آب یخ می‌خواهم برای سید که قرآن می‌خواند. خسته شده است.
آب انبارها؟
خراب... نه، نه، شما دیشب یادت رفت مرا صدا بزنی که پرشان کنم. تازه چه فایده‌ای داشت؟ بیست سی تا مشتری دیگر...
حامد لب‌های کلفت و موهای مجعدی دارد، اما چشم‌هایش مثل این‌که به هیچ‌جا نگاه نمی‌کند. به آرامی دستش را به لبه پیشخوان می‌گذارد و لبخند سردی می‌زند.
در سکوتی که ناگهان همه چیز را فرا گرفته است، یک پیرمرد نقلی کوچولو که سبیل سوسکی دارد و شلوار کوتاه پوشیده است و عینک ذره بینی گران‌قیمت به چشم زده است از نمره 7 بیرون می‌آید و با قدم‌های استوار و مطمئن به طرف در حمام پیش می‌رود. چمدانش در دست راست است و سیگارش در کنج لب. شاید بتوان در نگاه و رفتار و لب‌هایش طرح خنده‌ای را تشخیص داد. پولش را می‌دهد و مودبانه می‌پرسد:
فقط سیگارم... یک سیگار روشن بود که نمی‌دانم کجا گذاشته‌ام.
صاحب حمام، عصبانی و کسل و وحشت زده، به کنج لب او اشاره می‌کند و پیرمرد از سر پوزش خواهی اندکی خم می‌شود.
وقتی می‌رود صاحب حمام می‌گوید:
تقلیت از داستان‌‌های شب می‌کند.
دختر با حرارت جواب می‌دهد:
نه، نه، این جور چیزها مال داستان‌های روز است.
صاحب حمام سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید:
اشتباه می‌کنید، برنامه‌های عصر... عصر یا اول شب...
صدای کوبیدن درها و ناسزاها و «ملعونِ آن مرد» همه را باز به دنیای واقعیت می‌آورد. جیغ زنگ‌دار و وحشت زده دختر همه این چیزها را گوئی به عقب می‌راند؛ شاید برای یک لحظه:
او مرده است! او مرده است!
مرد مشتری با سر و صدا از روی صندلی لهستانی به زمین می‌افتد. حامد با پای راستش او را دمرو می‌کند و با صدای دورگه می‌گوید:
درست می‌گوید دیگر، مرده است... آهای سید! سید! سوره الرحمن را بردار بیاور، بالاخره باید چیزی بخوانی.
بیرون از حمام گل ناز، پیرمرد که اکنون ترگل و ورگل شده است سعی می‌کند گرد و خاک به لباس‌هایش ننشیند. به مردی برمی‌خورد که چتر کهنه و پاره‌ای در دست دارد که نمی‌توان روی سر گرفت.
آقا!
با من بودید؟
این‌جا هتل خوب...
مگر غریبه‌اید؟
زیاد نه، کم هم نه.
بله می‌فهمم... نه، اصلاً هتل نداریم، هیچ رقمش را.
تاکسی...
اتوبوس...
بله، بله، درشکه.
حمال؟ نه، هیچ رقمش را. مگر چمدان‌تان خیلی سنگین است؟
ممکن است برای من باشد.
خیلی خوب، کمک‌تان می‌کنم. کجا تشریف می‌برید؟
یک جائی دیگر...
مردی که چتر داشت از ته دل خندید و به پشت پیرمرد زد و گفت:
فراوان داریم! این جور جاها فراوان داریم. فقط امیدوارم برای من سنگین نباشد... بارتان!
پیرمرد از زیر عینک به او نگاه کرد و احساس کرد که گرما کار خودش را شروع کرده است. ذهنش، ولو در هم و برهم، داشت به کار می‌افتاد. حس کرد که باید حرفی بزند:
آه، همین‌طور است که تفاهم به وجود می‌آید و دوستی و غیره... نیست؟
و ریز خندید. مرد چتردار کمی مردد ماند. آن‌گاه چمدان پیرمرد را روی زمین انداخت و به سرعت فرار کرد. از فراز تپه‌های خاکی و درون جوی‌های خشک و کنار زباله‌های قدیمی گذشت و به جایی رسید که دیوارهای فروریخته داشت. چند نفر در سایه دیوارها لمیده بودند و در واقع له‌له می‌زدند. یکی از آن‌ها را صدا زد، چیزی به او گفت و گویا پول بود، نمی‌دانم، یا چیز دیگری، در کف او گذاشت و وقتی او سلانه‌سلانه به راه افتاد فریاد زد:
تندتر! تندتر! پیرمرد منتظر است. هرجا رفت چمدانش را ببر. کار دیگر هم داشت بکن. سعی کن با او دوست بشوی...
بعد از آن، دیوارها را دور زد و به آلاچیقی رسید که در میان تپه‌ها از نظر پنهان بود. به درون رفت. چتر را به گوشه‌ای افکند و خودش را تقریباً روی زمین انداخت.
شهر نیمه تعطیل است؟
این را یکی از آن‌ها پرسیده بود که در سایه دیوار خراب دراز کشیده بودند و له‌له می‌زدند و لب‌هایشان جزغاله شده بود و چشم‌هایشان دیگر فروغی نداشت.
کسی جواب نداد. گویا یکی غرغر کرد: «همیشه»
خوب، حالا رفت اون تو چه کار بکند؟ چترش را درست بکند؟
کسی گفت: «بی مزه» و از آن سر دیوار دیگری آهسته و بی‌حال فریاد زد: «خفه شو!» فریادش به التماس بیشتر شبیه بود. مردی که موهایش سفید شده بود خودش را روی خاک‌ها کشاند و بریده بریده گفت:
گریه بکند دیگر... رفت توی آلا... چیقش... گریه بکند دیگر... چترش که درست شدنی نیست...
نویسننده: بهرام صادقی (Bahram Sadeghi)
برگرفته از کتاب: سنگر و قمقمه‌های خالی
نشر کتاب زمان
حروفچین: سامان رستمی
نقل قول
لایک شده توسط:
#6
مقام از خود ممنون:
مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:

باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:


"باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با افتخار نشان دامدار می دهد و اضافه می کند:


"اینو می بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه یی...

بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟"


دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش می خواهد و دنبال کارش می رود

 
کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند می شنود و می بیند که ماموراز ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه به او نزدیک تر می شود، دوان دوان فرار می کند.

 

به نظر می رسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، باسرعت خود را به نرده ها می رساند واز ته دل فریاد می کشد:" نشان. نشانت را نشانش بده !"




*******************
 

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

 

یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.


مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.


هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "


مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. " موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.


مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.


این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟

 

*******************

 

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.

 

آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:


عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.


ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.


حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.
نقل قول
لایک شده توسط:
#7
معلداستانهای جالب,داستانهای آموزندهم مدرسه‌ای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: «ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟»معلم گفت: «ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ یک بار ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیاورد ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ خواهد ﮔﺬﺍﺷﺖ ﯾﺎ به هر ﻧﺤﻮﯼ شده ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯد. ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ به دنیا آورد. ﭘﺪﺭﺵ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺷﺐ كنار میدان شهر ﺭﻫﺎ می‌کرد. ﺻﺒﺢ ﮐﻪ می‌آمد، ﻣﯽﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ طفل ﺭﺍ نبرده ﺍﺳﺖ. ﺗﺎ ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺮای ﺁﻥ ﻃﻔﻞ دعا می‌کرد ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ می‌سپرد. ﺧﻼﺻﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ بازگرداند. 
ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیآورد ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺴﺮ باشد ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺗﻮﻟﺪ ﭘﺴﺮ، ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺰﺭﮔﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ. ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺴﺮﯼ به دنیا ﺁﻭﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻭﻣﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ. ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﭘﻨﺞ ﺑﺎﺭ ﭘﺴﺮ به دنیا آورد ﺍﻣﺎ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﻫﻤﻪ فوت كردند. ﺍﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ می‌خواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻧﺪ.»
ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮔﻔﺖ: «می‌دانید آن ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺵ ‌می‌خواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ کی ﺑﻮﺩ؟ آن دختر ﻣﻨﻢ! ﻭ ﻣﻦ ﺑﺪﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﻡ ﭼﻮﻥ ﭘﺪﺭﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﺮ ﻫﺴﺖ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺮ ﻭ ﺧﺸﮏ ﻭ ﻧﮕﻬﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺪ. ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺧﺪمت می‌کنم. آن ﭘﻨﺞ ﭘﺴﺮ، ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﻢ، ﻓﻘﻂ ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﯽ خبرش را می‌گیرند. ﭘﺪﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﺮﯾﻪ می‌کند ﻭ ﭘﺸﯿﻤﺎن ﺍﺯ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ.»ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ ﻭ ﻧﺎﭘﺴﻨﺪ ﻣﯽﺩﺍﻧﯿﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺧﯿﺮﯼ ﻧﻬﻔﺘﻪباشد. 
نقل قول
لایک شده توسط:




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان