امروز خاطراتت را سوزاندم اما!
بوی خوش هیزمش بیقرارم کرد
اتفاق تازه ای نیست!!
دوباره دل تتگت شدم...
فانوس چیده ام
مسیر غریبی
که خط شب
پرکرده از
هجوم سیاهی واضطراب
هرشب برای آمدنت
نور میخرم
هرشب به عشق آمدنت
میروم به خواب
تنهــــــا چیــــــــزی که بایـد از زندگـــی آمــــوخت
فقــط یــک کلمـــــــه اسـت
میگذرد
امـــــا دق میدهــد تا بگـــــــذرد
عـکــس تـــــو
بــرعـکــس تـــــو
مـــدام در آغـــوش مـــن اســت
صبر کن!!!
برگرد…
چمدان هایمان اشتباه شده…
دلم را به جای خاطراتت برده ای
خاطراتت صف کشیده اند
یکی پس از دیگری...حتی بعضی هاشان آنقدر عجولند
که صف را بهم زده اند
و من...
فرار میکنم از فکر کردن به تو مثل رد کردن آهنگی که...خیلی دوستش دارم خیلی...
من
دلـم را
به تو دادم ..
سـرم را
به باد ...
و چه حکایتی دارد
عاشقی با تو
سَلامَتیِ سِه تَن
مُرده شُور و رُوضِه خون و دَستی که گِرفْت زیر تابوتِ مَن /سَلامَتیِ سِه روزَم
روزِ مَرگم،،روز دَفنَم،،روزِ هَفتَم/ سَلامَتی اون نَفَس
که دیگه یادَم واسَش خاطِرَسْ
انتظار
از آن دردهای دوپهلوست!
گاهی خودش می کشد آدم را...
گاهی هم
مرگ را به تعویق اندازد!
یعنی آنقدر منتظری
که دلت نمی آید بمیری...
تواولین کسی بودی ....
که آخرین بار عاشقش شدم..