سلام مهمان عزیز ، اگر این پیغام را مشاهده میکنید به معنی آن است که شما هنوز ثبت نام نکرده اید ! ثبت نام کنید و از تمام امکانات انجمن بهرمند شوید.
اگر قبلا ثبت نام کرده اید وارد شوید
داستان کوتاه حس عاشقی تا حس تنهایی
#1
رسیدیم پارک و روی نیمکتی نشستیم...
هوا سرد بود ، بارون هم شروع به باریدن کرد ، همه جا خیس شد...
عشقم کنارم بود...
کاپشن خودم رو دادم بهش به حساب این که سرما نخوره !
رسیدیم خونه با اینکه کاپشنم رو داده بودم بهش ولی سرما نخوردم !
گذشت و گذشت...
حالا دوباره اومدم توی پارک و روی همون نیمکت نشستم...
اینبار تنها بودم !
هوا سرد بود ، کاپشنم تنم بود و از بارون هم خبری نبود !
رسیدم خونه ، حس بدی داشتم !
سرما خورده بودم تنهای تنها...
پایان...
resim
نقل قول
لایک شده توسط: یاسی ، parinaz-a ، fatimaw ، alone




کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان